آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و چهل و نهم :
چرخید تا برود که آرمین آخرین تلاشش را هم کرد.
_ تو این وضعیت چه حرفی بزنم باهاش آخه عزیز؟
شیرین خاتون بار دیگر روی پنجهی پا چرخید و با حرص گفت:
_ حرف نزن! پیشش که میتونی بمونی! پشتش که میتونی وایسی! شوهر بیلیاقتش عرضه نداشت پشت زن و بچهش باشه، تو داری؟
با یادآوری مهرداد، حس کردی سیخ داغی داخل سینهش فرو رفته. سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:
_ دارم...
عزیز سری ت
لطفا صبر کنید...
