آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و سی و هشتم :
صدای هقهق ریز چکاوک، آخرین چیزی بود که گوشش را پر کرد. تماس از سمت او قطع شد و دقیقهای بعد، وقتی آرمین بیتوجه به سوالات بقیه، سوئیچ ماشین سپهر را گرفت و از خانه بیرون زد، اسم پارکی حوالی خانهی سمانه، برایش پیامک شده بود.
پایش را روی پدال میفشرد و با نهایت سرعت میرفت تا خداحافظی او را بشنود. باورش سخت نبود. خوب میدانست که چکاوک توان مقابله با مادرش را ندارد و خیلی زود این روز
لطفا صبر کنید...
