پارت هشتاد و نهم :

هق هق کنان با چشم هایی که
از گریه دیگر درست نمی دیدند،
از میان مخاطبان به دنبال اسم
بابا علیرضا گشتم اما دستم هنوز
روی شماره اش نرفته صدای چرخیدن
کلید در قفل در، از جا بلندم کرد.
اشک هایم به قدری میریختند
که دیگر جایی را درست نمیدیدم.
آمد... بالاخره آمد... اشک ریزان وسط
هال خانه ایستادم تا فقط ببینمش...
آهسته وارد شد، در را پشت سرش بست و
با نگاهی که سع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اخ که مردم و زنده شدم از حال و روز رادمهرم😥😥؛ فقط اونجاش که گفت نمیخوام به ظرف بلوریم اسیب بزنم و جواب شیدا که گفت تو انقدر مهربونی که بخوایم نمیتونی اخ که چه کرد با دلم😍😍

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    رادمهر نگو جنتلمن بگو🤌🏻😎

    ۱ هفته پیش
  • نسیم

    0

    الحق که گل گفتی 😎👍🏼👍🏼

    ۱ هفته پیش
  • ابرا

    3

    مریم برگشته با محمود دارن اذیت می کنند رادمهر رو باید با یکی درمیان بگذاره

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید ببینیم این حدس چقدر دست از آب درمیاد👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • مینو

    2

    یا شایدم با جون شیدا تهدیدش کردن برای وارد یا خارج کردن محموله ای چیزی

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    شاید👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    وای چقدر سخت گذشت به شیدا،آقا حتی نگفت چرا اینجوری شده،ولی هرچی هست مربوط به محموده که ترس از دست دادن شیدارو داشت 🥺🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    می‌فهمید به زودی❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • مینا

    2

    چقدر ترسید شیدا الهی بگردم. سمانه جون ترو خدا نکنه قراره به جاهای بد و غمگین کشیده بشه😭 نکنه تهش غمگینه؟

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ابدا تهش غمگین نیست اصلا نگران‌نباشید یه کوچولو در آینده غم تو قصه مون هست اما تهش اصلا غمگین نیست

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    من که از رادمهر مطمعنم نکنه واقعا مریم زنده باشه و باعث اذیت و آزار رادمهر بشه و مشکل درست کنه برای این پسر

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه کم دیگه مونده تا بفهمیم چی میشه 🤞🏻

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    3

    حس میکنم محمود داره اذیت میکنه رادمهر و این حالم واسه همونه چون از شیدا نگرانه

    ۵ ماه پیش
  • سایه

    2

    منم دقیقا همین حس و دارم. قضیه همین مراد و محموده. مراد که تو زندانه ولی محمود بیرونه و اومده سر وقت رادمهر

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    تمام حدس هاتون تو چند پارت به زودی مشخص میشه

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    2

    وای چقدر حالش بد بود بچه قربون اون گردنبند تو گردنت بشه مادررررررررررر پسر خوشگلم 😭

    ۵ ماه پیش
  • پریسا

    2

    چه قشنگ گفتی 😂

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزمممم😁

    ۵ ماه پیش
  • هدیه

    2

    وای سکته دادی این دختر و مرد حسابی کجا بودی خب من شک دارم به رادمهر🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره خیلی ترسید

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    این رادمهر هم دقیقه نودی پسر شده از بس اشکش دم مشکشه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اره😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!