رس به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و چهارم :
ساسان زیرچانهاش را مالید و گفت: ما که نه. رامونا. چیه؟ چرا اون جوری نگاهم میکنین؟ ما با این مغزهای نخودی و فندقیمون عمراً بتونیم همچین معماهای سنگینی رو حل کنیم. مگه خودتون نمیبینین؟ اون ( به رامونا اشاره کرد) به چیزایی دقت میکنه که چشم ما اصلاً اونا رو نمیبینه.
بقیه خندیدند. بعد از صبحانه هرکسی دنبال کارش رفت و رامونا هم به قلعه ی رَس. عجله داشت برای زودتر رسیدن؛ از شوق دی
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آیلاری
0آرزو داره به غیرتم بر میخوره دیگه این چرا زرتی سپیده جونو ماچ می کنه مگه تو خودت *** نداری مرتیکه پیری آره میگفتم آرزو جون این عروسکا هنوزم ترسناکن
۳ ماه پیشطوفان
0منم از اون عروسکا میخوامممممم ارزووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو تروخدا منم از عروسکای رَس میخوامممممممم میشه بهم بدیییییی لفطاااااااااااً 🥺🌑🥺🌑🥺🌑🥺🌑🥺🌑🥺🌑🥺🌑🥺💛🐾💛🐾💛🐾💛🐾💛🐾🥀🥀🥀🥀🥀
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
پشیمون میشیا😂
۳ ماه پیشفرشته
0رمانی که هربار جذاب تر و دلبرانه تر میشه😍❤️
۳ ماه پیشفرشته
0عالی بود مثل همیشه❤️
۳ ماه پیشAyda
1سپیده که نمیدونه علیرام به رامونا گفته عروسکا حرکت میکنن پس چرا خیلی عادی برخورد کرد انگار در کنار آدم ها عروسک های زنده هم وجود دارن و وجودشون تو خونه فروزنده اصلا عجیب نیست؟
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
یه جور دنیای توهمی و غیرواقعیه برای همین خیلی از حرکات و سکنات هم عادی نیستن
۳ ماه پیشJolia
0یسوال درسته که تودنیای تجسم دارن سرمیکنن ولی این برارامونا یه تجسمه،واسه بقیه روستا این دنیا واقعا زندگی عادیشونه.پس چرا اینکه عروسکها راه میرن و خدمتکاران براشون عجیب نیست؟وسپیده هیچ توضیحی دراین موردبه رامونانداده؟آخه دفعه اول که اومد عروسکها تکون نمی خوردم اصلا، از طرفی راموناازطریق علیرام فهمید
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
هیچکس از روستا ندیده عروسکا ها راه برن. فقط داخلی های قلعه میدونن
۳ ماه پیشJolia
0پس رامونا چی؟اونم یه فرد خارج از قلعه اس که وارد محدودشون شده، نباید سپیده یه توضیحی راجب راه رفتنشون بهش میداد؟یاحداقل خود رامونا باید جلوی سپیده تعجب میکردازحرکت عروسکا، چون اون از قضایای شب و علیرام فهمیده بود اینو و باید برا حفظ ظاهر هم میشد جلو سپیده تعجبش رونشون میدادیاحداقل راجبشون سوال میکرد
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
نشون داد تعجبش رو که سپیده با خنده گفت نگو که نفهمیدی اینا خدمتکار های مان
۳ ماه پیشنیلوفر آبی
0عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😘😘😘❤️❤️
۳ ماه پیشگلی
0یعنی ممکنه عروسک مرده برادرزاده فروزنده باشه؟؟؟؟
۳ ماه پیشاسرا
0فروزنده بخاطرخودش سپیده عذاب میده بعدچراِبخیه جاشون مونده 🤔🙏
۳ ماه پیشاِلا
0من هنوزم خیلی اصرار دارم یکی از این دوتا ، سپیده یا علیرام ، مشکوکه
۳ ماه پیشSoraya
0عالییییی بووودد خستە نباشی 🤍✨
۳ ماه پیشZiba
1نکنه تو دنیای واقعی علیرام مرده و این علت خودکشی راموناست؟ 🥺🥺🥺🥺
۳ ماه پیشاِلا
0ارزو گفت علیرام زنده هست
۳ ماه پیشاِلا
0وای من همش برای اون عروسکا ضعف میرم... عروسک دوست ندارم ولی خیلی کیوتنننن
۳ ماه پیشباز هم من
0من انقدر عاشق این رمانتون شدم رفتم اون یکی رمانتوم شب سوارم خریدم😍حرف نداری
۳ ماه پیشهاستل
0شب سوار خییلی قشنگه🥰 منم دارم میخونم. پارت چندی ؟
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت جیگرم
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sky
2بنظرم عروسک مرده منظور سپیده ست... هم زیبایی عروسک رو داره هم اینکه در اثر بیماری هربار یه تیکه از بدنشو جایگزین میکنن