جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت هشتاد و پنجم :
هیجان زده بودم، هیجان زده تر از
هر زمانی که بشود فکرش را کرد.
به همه جا سرک کشیدم و در نهایت
ایستادم وسط سالن بزرگ خانه
_ خانم موحد خونه تازه سازه،
یعنی این برج کلا پنج ساله ساخته شده.
صاحبخونه هم به شدت وسواسیه رو خونه ش.
تا الان هر کی اومده باب میل خانم مرادی نبوده،
پولکی ام نیست که بگیم پول بیشتر بدیم و
بلانسبت شما خرش کنیم.
فعلا اما خداروشکر در مورد
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزدلمی تو🥰
۲ هفته پیشمطهره
0عالی بود عزیزم👌
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی ازت مطهره جانم🥰♥️
۳ ماه پیشفاطمه
2این لحظات شیرین بینشون رو دوست دارم سمانه جان ممنون که از قسمتای خوب رمان هم برامون نوشتی بعضی رمانا فقط از غم و غصه و مشکل میگن وقتی همه چی خوب میشه سریع رمان تموم میشه..
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدای روی ماهت عزیزم باعث خوشحالی منه که کنارمی🫶🏻🥹🫀
۳ ماه پیشShiva
2بنظرم رامین و فریبا مناسب ترن
۵ ماه پیشابرا
1والا هم زمانه قشنگیه هم کامنت های شما عزیزان من رمان می خونم کیف می کنم ولی کامنت ها خنده به لبم میاره انشالله همگی هرجا هستین سالم سلامت باشید
۵ ماه پیشحسام
3خانما به نظرتون فریبا رو واسه کدوم پسرمون بگیریم هادی یا رامین😁
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نظرسنجی کنید ببینیم چیکار کنیم بلاخره😁
۵ ماه پیشانا
1رامین بگذار دوتا دوست دوتا جاری هم بشن
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
باید قرعه کشی کنم😁
۵ ماه پیشمیم
2خدارو شکر بالاخره خونه گرفتن ولی این همه خوب پیش میره کارا حس بدی میگه یه جا که دیگه فکرشو نمی کنی یهو بلای محمود نازل میشه 🤔🙏🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
باید ببینیم چی پیش میاد شایدم خوب تر پیش رفت
۵ ماه پیشسرو
3سمانه خدایی رمان جایی میان آغوشت اینه وای به حال رد بوسه که فکر کنم باید خودمون براش هی بوسه بسازیم و نقدو بررسی کنیم من تو رمان بعدی نیستم این داره از اسم رمانهاش فقط سوء استفاده میکنه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اگه دلت اومد نیا🤣🤪
۵ ماه پیشسرو
3باش حالا که خیلی دوست داری باشم اشتراک رایگان بده😈😈
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بذار حالا منتشر بشه بعد اشتراک بخواه😁
۵ ماه پیشعلیرضا
3هر کی نیاد تو یه نفر باید بیای اصلا به زور میکشونمت تو رمان بعدی😁
۵ ماه پیشسرو
3الان که اینقدر مشتاق گل روی اسمم هستین حساب کنین تا بیام🤣🤣🤣
۵ ماه پیشعلیرضا
3میخوای بندازیم گردن حسام خان حساب کنه🤣
۵ ماه پیشسرو
3باباحسام از این بابابزرگهای خسیسه از ترسش حتی جواب کامنت نداده😜
۵ ماه پیشعلیرضا
3شاید بیچاره آنلاین نیست فعلا😂
۵ ماه پیشسرو
1تو نمیخاد طرفداری کنی بچه برو آبغوره هات رو جمع کن😈😈
۵ ماه پیشسرو
3ناراحت شدی بچه 😜 باید از خدات باشه تواین سن بهت بگیم بچه 🤭🤭
۵ ماه پیشسرو
3ولی خدایی همتون خسیس هستین هم شماها هم نویسنده خودم پول اشتراکم رو میدم بحث مرد شناسی بود همه رد شدین🤪🤪
۵ ماه پیشعلیرضا
3خودم واست میخرمممممممم نالاحت نشووووووو آجی جونممممممم😋
۵ ماه پیشسرو
3اولا من گهلم باهات دوما رد شدی رد رفوزه ی بدبخت 😛
۵ ماه پیشعلیرضا
3من و تنها نذااااااررررررررر رو قلبم پا نذارررررررررررر
۵ ماه پیشسرو
2تو برو اون بطری آبغوره ها رو برام پر کن تا برم بفروشم پول اشتراک رو در بیارم
۵ ماه پیشسهیلا
3شما خیلی بیخود میکنی نیای بایددددددد بیای😎
۵ ماه پیشسرو
3نمیام سمانه داره زور میگه همش از این اسمای مزخرف میذاره تا ما جذب بشیم سمت رمان بعد هیچ خبری از بوس نیست👿
۵ ماه پیشسهیلا
2من دارم وسوسه میشم برم به خدا😂
۵ ماه پیشسرو
2آره دیگه مثل همین رمان که وسوسه شدیم ولی خبر خاصی نیست اون نسیان با اسمش که فراموشی بود بیشتر کشتی نوح داشت
۵ ماه پیششقایق
2خدایی دلت میاد این همه رادمهر دلبری میکنه واسمون🥲
۵ ماه پیشسرو
3دلبری خوب حامد هم دلبری میکرد یادت رفت ولی کشتی نوح هم داشتیم
۵ ماه پیششقایق
2حامد یه جور جذاب بود رادمهر یه جور دیگه جفتشون خیلی خوبن خدایی
۵ ماه پیشسهیلا
2واااااااااااای سرو نگووووووو من کشته مرده این دوتام🥲
۵ ماه پیشهدیه
2خدایی جدی گفتی این حرف و؟ هم نسیان هم این رمان جز رمانایی بودن که خیلی عمق داشتن به نظر من همه چیزشون حساب کتاب شده ست حتی صحنه هاش🤞🏻
۵ ماه پیشسرو
2یعنی خوشم میاد همتون میرین سرکار آخه من مگه میتونم این اکیپ باحال و دوست داشتنی رو تنها بذارم و نیام
۵ ماه پیشعلیرضا
3ای تو روحت دختر خوب ایسگامون کردی🤣
۵ ماه پیشسرو
2یعنی نکته رو گرفتین که من فقط بخاطر بچه ها میام اینجا وداستان رو میخونم نه برای سمانه 😉😉 حالا به من اشتراک نمیدی نه سمانه خانوم 😈😈
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای نامرد نصفه کاره ول کردی من و آره😁
۵ ماه پیشسرو
1یعنی خدایی من که اینقدر کامنتها رو برات میبرم بالا ارزش یه اشتراک رایگان ناقابل رو ندارم واقعا که از این به بعد من روزه ی سکوت میگیرم
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دختر بذار اصلا رمان منتشر بشه بعد قهر کن😂
۵ ماه پیشسرو
2نه دیگه از این خبرا نیست من قهرم اگه تو این اوضاع هم زنده نموندم یادت باشه دلم رو شکستی در ضمن تا تنور داغ باید نون رو چسبوند
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بذار ببینم اصلا خودم زنده می مونم رمان منتشر بشه من قشنگزیر بمب و موشکم🥲
۵ ماه پیشساحل
2الهی اینجوری نگو ترو خدا دلمون میگیره🥺
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه حقیقته دیگه🥲
۵ ماه پیشساحل
2موافقم باهات چون منم رمان خونم از نوح حرفه ایش🤞🏻😁 جایی میان آغوشت جزو خفن ترین بوده برام تا اینجا🤩
۵ ماه پیشسرو
3خوب بچه ها تو این روزهای رو ویبره بودن خوب خندیدیم خداروشکر به امید فردا که بازم اسمهاتون رو روی این صفحه ببینم
۵ ماه پیشسهیلا
2به امید خدا که زنده بمونیم بازم بیایم کنار هم
۵ ماه پیششقایق
3سمانهههههههههههههههه چرا بوس بوسی نداشتیممممممممم😁 اصلا بوسای رادمهر و نبینم انگار خستگی تو وجودم می مونه🤪
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پسرمون حوصله بوس بوسی نداشت🤪
۵ ماه پیشسرو
3چه زود از حرفت برگشتی مگه تو نبودی که گفتی حرفش خدا بود که فقط توبغلت نفس بکشم خوب نفس کشید دیگه بوسم نداشت
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
همین و بگو😁
۵ ماه پیششقایق
2این رادمهر تعادل روحی واسه آدم نمیذاره🤣
۵ ماه پیشسرو
2آره راست میگی جایی که منتظر بوسیم خسته است جایی که توقع نداری بیشتر از بوس میخاد
۵ ماه پیشسرو
3فقط مکالمه ی هادی خدا دل آدم رو می لرزونه گناه داره
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هعی🥲❤️🩹
۵ ماه پیشعلیرضا
3حواسمون بود دیر پارت گذاشتیا سمانه خانم😑 کجا بودی😁
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
علاوه بر اینکه دیر پارت گذاشتم باید بگمپارت هدیه هم نداریم🤪
۵ ماه پیشهدیه
3اوخوداااااااااا بهش میگه مامان بسی دخترمون خجالت کشید ووویییییییییی🥺😍
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آرههههههههه🥺
۵ ماه پیشسهیلا
3به خدا اینقدر ذوق کردم انگار خودم خونه میخوام بخرم🥲😍
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخی😁
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0خسته نباشی عزیزدلم دستت در نکنه عین همیشه عالی بود😍🙂