پارت یازده :

فصل ششم: الوَدود ( دوست)
فردای آن روز دومین روزی بود که رامونا به قلعه ی پر از رمز و راز رس می‌رفت. دکتر فروزنده این بار او را به طبقه ی بالای سرسرای اصلی برد. رامونا در راه به او گفت: قلعه ی خیلی بزرگی دارین. آدم می‌تونه توش گم بشه.
صدای خنده ی نرم و آقامنشانه ی فروزنده را که به رسم ادب به خانم‌ها دو پله پایین‌تر از خودش می‌آمد: بله. ولی از خیلی از قسمت‌هاش استفاده نمی‌کنیم. فقط قسمت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • bela

    1

    نمیدونم نظرمو می بینی یا چی ولی دست مریزاد کیف کردم عالی اصلا پرفکت دختر ماشالله چه ذهنیت و تصوری قشنگی داری تو قشنگ اون دنیا و این دنیا همه چی رو به تصویر و تجسم میکشی با رمان و قلم فوق العاده ات امیدوارم هرچی زودتر اون بالا بالاها ببینمت واقعا بهترین ها حقت عاللی توو🥹❤️ 🔥

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم شما رو در آتوسا می بینمتون 😍

    ۲ ماه پیش
  • bela

    1

    مخصوصا از قسمت اول هر پارت که با یه اسم خداوند شروع میشه قشنگ بزرگی خدا رو نشون میده فوق العاده ای تو دختر😍🥺❤️

    ۲ ماه پیش
  • پری

    1

    خیلی وقت بود دنبال همچین رمانی میگشتم خیلی خفنهه

    ۳ ماه پیش
  • دخترصحرا

    3

    جالبه بدونین تو دین *** هم می گن زیاد عروسک هایی که جزئیات زیادی دارن تا مثل انسان یا حیوان بشن نخرید... فرشته ها رو دفع و اجنه رو جذب می کنن

    ۵ ماه پیش
  • ستاره ی آسمون

    1

    خس میکنم قراره خیلی خرابکاری کنن این چهارتا. رامونا خوبه ولی اونا😁😂

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اره میکنن😂

    ۶ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    1

    آره اصلا من از عروسکا میترسم😅😂

    ۶ ماه پیش
  • برکه

    3

    نمیدونم عجیبه یا ن ولی عروسک ها همیشه ترسناکن

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    همیشه مشکوک و مرموزن

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    2

    منم از بچگی زیاد از عروسکها خوشم نمی آمد

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    مشکوک میزنن

    ۶ ماه پیش
  • نسترن

    1

    ناموسا پارت عالی بود❤

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    نوکرتم

    ۶ ماه پیش
  • نظمی

    1

    قلم خوبی دارید و ای کاش بقیه رمان نویس ها هم نوشتن با سوم شخص رو یاد بگیرن ساسان و ارکیده رو مخن ولی داستان رو خیلی کش ندین و سرعتش رو کمی بالا ببرید چون خسته کننده میشه

    ۷ ماه پیش
  • ♡Boshra♡

    1

    از وقتی آنابل رو دیدم از عروسک میترسم خیلی🙃

    ۷ ماه پیش
  • Ayda

    1

    عالی بود و کاملا عجیب💖

    ۷ ماه پیش
  • هانیه

    4

    به نظر کنم همه این هایی که رامونا گف مشکوک هستن

    ۷ ماه پیش
  • Solmaz

    2

    قلمت عالیه و موضوع داستانی مجذوب کننده و متفاوت.بی صبرانه منتطر پارتای بعدی هستم✨️

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ممنونم سولماز جان 😍

    ۷ ماه پیش
  • ریحانه

    5

    آرزو جون لطفاً سریع پارتا رو بزار من صبر ندارم خیلی کنجکاوم به خدا خیلی رمانت عالی هست

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت ریحانه جون😍

    ۷ ماه پیش
  • بهار

    2

    جالبه این جور رمانی تا حالا نخوندم

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️