خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و نهم :
***
خانۀ فرنگی سکوت عجیبی داشت. سکوتی از جنس خانههایی که پیش از من آدمهای زیادی از در و دیوارشان گذشته بودند و هیچکدام قرار نبود دوباره برگردند. چوب کف اتاق هر بار که قدم برمیداشتم، صدایی از خودش میداد؛ انگار از خوابی طولانی بیدار شده بود. پردههای سنگین و کهنه، نور کمجان عصر را فقط به اندازۀ خستگی روی زمین میریخت. بخاری نفتی کنار دیوار با صدای «فشفش» یکنواختی میسوخت و

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0خداقوت نویسنده عزیز و خوش قلم تمام شد؟ چقدر خوب و قشنگ تمام شد😍 ممنون بابت این رمان زیبا🙏🌺