خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و هشتم :
روژان را در آغوش گرفتم. هنوز نیمهبیدار بود؛ پلکهایش سنگین و نفسهایش کوتاه. پارچۀ قنداق را کمی محکمتر دورش پیچیدم. گرمای تن کوچکش از میان پارچه به سینهام میرسید.
به اتاق نگاه کردم. همان اتاقی که هنوز بوی رخشا را میداد. چند لحظه ایستادم. هیچ صدایی نبود جز همهمۀ دور خیابان و نفس آرام نوزاد.
- خب دیگه وقت رفتنه.
انگار با دیوارها حرف میزدم. دستم را روی چارچوب در کشیدم. چوب
لطفا صبر کنید...
