پارت صد و بیست و هشتم :

روژان را در آغوش گرفتم. هنوز نیمه‌بیدار بود؛ پلک‌هایش سنگین و نفس‌هایش کوتاه. پارچۀ قنداق را کمی محکم‌تر دورش پیچیدم. گرمای تن کوچکش از میان پارچه به سینه‌ام می‌رسید.
به اتاق نگاه کردم. همان اتاقی که هنوز بوی رخشا را می‌داد. چند لحظه ایستادم. هیچ صدایی نبود جز همهمۀ دور خیابان و نفس آرام نوزاد.
- خب دیگه وقت رفتنه.
انگار با دیوارها حرف می‌زدم. دستم را روی چارچوب در کشیدم. چوب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️