جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت هشتاد و دوم :
نگاهم به جای خالی ماشینش افتاد و
دلتنگی ام بیشتر شد.
نفس عمیقی در هوای باران خورده ی
آلاشت کشیدم و بعد از نوشتن
دست نوشته ایی برای سلمابانو
به سمت مدرسه راه افتادم.
دلتنگی ها از سرو کولم بالا میرفتند.
گوشه کلاس، میان حواس پرتی بچه ها
نگاهی به تقویم انداختم.
درست ده روز تا سالگرد بابا مانده بود.
آنقدر دلتنگش بودم که حرف هایم
مثنوی صد من میشد برایش. <
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
جلوتر میفهمی چرا بهش گفت مظلوم🥲
۱ ماه پیشنسیم
1در اینکه مظلوم هست که صحیح ولی سیم قرمزش بده خشکت میکنه😂🤣
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقم😂🤌🏻
۱ ماه پیشنسیم
1من دارم خودکشی میکنم😂🤣
۱ ماه پیشShiva
2جدا از اینکه رادمهر شیدا خیلی خوبن خانواده هاشونم فوق العادن😍
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقاااااا🥰
۵ ماه پیشمیم
2ولی یه چیز سمانه جون،خدایی رادمهر پسر مظلوم قصست آیا ؟؟؟😮😮🤣 باید می گفت ،پسر زورگوی قلدر قصه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مظلومه قلدره🤣
۵ ماه پیشمیم
2خیلی قشنگه عاشقانه هاشون،خیلی دوست داشتنی سلمابانو،من که اندازه شیدا و رادمهر دوستش دارم 👏👏👏🙏🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره خیلی🥰
۵ ماه پیشسرو
3همینجوری کنترل کردن آقایون سخته چه برسه که کنترلشون هم از دست خارج بشه🫣🫣🤭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه ببین رادمهر چه خطرناکه😁
۵ ماه پیشسرو
4عالی بود سمانه ممنون تمام عاشقانه ها و دلبریاشون محشر بود
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت🥰
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
1اخ عشق و عاشقی چه میکنه با ادم! پسر مظلوم قصه؟! اونم رادمهر؟!😐😂