پارت صد و نوزده :

با این جملات بی ربط کلام پارسا را بدون معطلی برید و به چشمان شوخ و تخص پارسا خیره شد.
- آهـــ ااان... یاس‌و میگی؟ آره ... بد نیست.
- کجا باهاش آشنا شدی؟
نگاهش برای لحظه ای چهره ی خسته و خواب آلود باران را چرخی زد و آهسته گفت:
- میشه درموردش حرف نزنیم؟
- چرا؟ مگه رفیق نیستیم؟ قدیما همه حرفامون پیش هم بود!
- اون مال قدیما بود.
نگاه باران تا ته چشمان پارسا رفت و جایی حوالی غ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!