پارت صد و نوزده :

با این جملات بی ربط کلام پارسا را بدون معطلی برید و به چشمان شوخ و تخص پارسا خیره شد.
- آهـــ ااان... یاس‌و میگی؟ آره ... بد نیست.
- کجا باهاش آشنا شدی؟
نگاهش برای لحظه ای چهره ی خسته و خواب آلود باران را چرخی زد و آهسته گفت:
- میشه درموردش حرف نزنیم؟
- چرا؟ مگه رفیق نیستیم؟ قدیما همه حرفامون پیش هم بود!
- اون مال قدیما بود.
نگاه باران تا ته چشمان پارسا رفت و جایی حوالی غÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    پرسنل فعال مهام حالا به خون خاندان شما تشنه اس 🤐

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👍🏼بعله

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️