پارت هشتاد و یک :

پلک هایم را آرام باز کردم و
بی اختیار لبخندی روی لبم جا گرفت!
تا بود بغض های ناشتا به سراغم می آمد و
اینبار لبخندی ناشتا سراغم را گرفته بود.
کف دستم را نفس عمیق کشان بو کردم،
عطرش هنوز کف دستم مانده بود.
نگاهی به ساعت بزرگ اتاق انداختم،
عقربه ها چهار صبح را نشان میداد.
رد نوازش های دستی که
تا همین یکساعت پیش روی موهایم مانده بود و
دستی که دستم را رها نک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    1

    😑😑😐😐 این دیگه چی بود؟! به خدا حرفی ندارم یعنی خجالت میکشم بگم😶😶

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چی بود آیا 😂

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    اخرش منظورم بود😑😶

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    2

    سلام احساس می کنم که رادمهر از همچی خبر داره می خواد کاری کنه این جوری داره حرف می زنه ،بقول بچه ها نویسنده کم پیدا میشه اینجوری پارت بلند پشت سر هم بزارم ممنونم که وقت میزارین

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم قشنگممممم

    ۵ ماه پیش
  • Shiva

    1

    این حرف رادمهر یعنی همه چیو فهمیدو میخواد بره تا ازش اعتراف بگیره🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه جورایی🥲

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    نه شقایق هست نه سهیلا حالشون خوبه ما اینجا امروز رو ویبره بودیم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    من خودم تا دم مرگ رفتم اومدم😑

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    خدابخیر بگذرونه من که بچه هام حسابی ترسیده بودن طفلکی ها هم کوچیکن و چیزی نمیفهمن امیدوارم این دوتا هم حالشون خوب باشه از بابابزرگ هم خبری نیست

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    من اومدم دختر بابا😁 دو بار این پارت و خوندم کیف کردم

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    آخه امروز اوضاع خوب نبود گفتم شاید اتفاقی افتاده باشه براتون نه که بابابزرگ هستین و قلبتون ضعیفه بخاطر همین😂😂

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    من اول چِل چِلیمه دختر 😁 قیافه مو ببینی فکر میکنی ۳۰ سالمه

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    توراست میگی بابابزرگ برو مخ یکی دیگه رو بزن بابا من خودم یدونه رادمهر دارم محشر بادوتا دسته گل بخاطر همین بهت میگم بابابزرگ

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    من خودمم یه شیدا دارم دختر کجای کاری یه گل پسر دو ساله ام دارم اتفاقا به خانومم گفتم بیاد شروع کنه به خوندن این رمان حالا احتمالا امروز فردا بیاد کامنت بذاره اسمش آرزوعه

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    خدا هر سه تاشون رو برات نگه داره زیر سایت بزرگ بشن و موفق پس دایی بچه هام از خودشون کوچیکتره🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    1

    قربانت آره دیگه😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    وقتی من دختر بابا هستم بچه هام هم میشن نوت🤭🤭

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    باشه قبول دختر بابا😁

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا خدا رحم کنه

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    اه این رادمهر چقدر ضدحال می زنه،چقدر بدم میاد یکی همیشه از مرگ و میر حرف بزنه،اگه وسط خوشی باشه که بدتر، نکنه واقعا اتفاق بدی قراره بیفته که این حرفا بدلش میفته 😠🥺

    ۵ ماه پیش
  • ستاره

    2

    اگه نظر من و بپرسی میگم سمانه جون دارا با احساسات ما بازی میکنه وگرنه رادمهر نقش اول این رمانه خدایی نکرده چیزیش بشه واقعا مسخره ست

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    2

    منم نظرم همینه خب رادمهر سرگرده و هنوز تو خطره اما بعید میدونم نقشش بخواد حذف بشه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خودشم نگران خودشه🥲

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    امروز دیگه پارت نداریم سمانه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چرا عزیزم‌اگر بتونم دوپارت میذارم اگر نه که همون یه پارت و ولی نهایت سعی خودم و میکنم دوپارت آماده کنم

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    به خدا نویسنده مثل شما کم دیدم اینجوری هوای مخاطب و داشته باشه واقعا ممنونم

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    هر چی از بی نظیر بودن این پارت بگم کم گفتم واقعا ایولا داری

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم🥰

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    3

    بقیه بچه ها کجایید بیاید تحلیل کنیم🥲

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هنوز نیومدن😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    تو الان باید بشینی اون بطری ها رو برای من پر کنی 🤭 چی رو میخای تحلیل کنی بچه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چیکارش داری ولش کن😁

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    3

    یعنی خدایی پسر ۳۳ ساله بچه حساب میشه آیا 😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    آره چون خودم تواین سن با دو تا بچه هنوز بچم

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    متقاعد شدم پس دیگه حرفی نمیمونه😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    حالا فکر نکنی من پیرما من همش یکسال ازت کوچیکترم😜😜

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    3

    بذار از حسودیم کم کنم بگم فقط اونجا که بالای قلبش و بوسه زد آخ خدااااااااااااااااا😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخی😂

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    تو باید با بابابزرگ بشینی و تحلیل کنی نه با ما خانوما🫣🫣

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخی 😁

    ۵ ماه پیش
  • انا

    2

    چه عاشقانه هایی واسه همدیگه دارن ولی می ترسم محمود ومراد بلایی سر رادمهر بیارن

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید ببینیم چی پیش میاد🥲

    ۵ ماه پیش
  • ستایش

    3

    من مردمممممممممم واسه این احوالات عاشقانه و غریب این دوتا🥲

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اوخودااااااااا🥲

    ۵ ماه پیش
کپی شد!