پارت صد و سی و ششم :
- مجبورم! زانا خان دیگه پیر شده، یکیم که معتمد باشه باید با آکو بره. کم پولی همراه کاروان نیست.
خزال دیگر چیزی نگفت؛ در نهایت همه چیز برعهده آراس بود چون خانِ روستا باید همه چیز را سر و سامان میداد.
سری تکان داد و با فکری درگیر که خوره شک به گلاویژ به آن افتاده بود، به سمت اتاقش رفت.
آراس با قدمهای بلند پلهها را بالا رفت تا خودش را به دلنیا برساند. دلنیایی که همه چیز را شنیده بو
لطفا صبر کنید...

اسرا
1آخه بچه۷ماه بدنیامی آیدامیدوارم دکتربیارن براش🙏