پارت صد و سی و ششم :

- مجبورم! زانا خان دیگه پیر شده، یکیم که معتمد باشه باید با آکو بره. کم پولی همراه کاروان نیست.
خزال دیگر چیزی نگفت؛ در نهایت همه چیز برعهده آراس بود چون خانِ روستا باید همه چیز را سر و سامان می‌داد.
سری تکان داد و با فکری درگیر که خوره شک به گلاویژ به آن افتاده بود، به سمت اتاقش رفت.
آراس با قدم‌های بلند پله‌ها را بالا رفت تا خودش را به دلنیا برساند. دلنیایی که همه چیز را شنیده بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دلنیا در رمان شروانو (شَروانو) دلنیا
تصویر شخصیت آراس در رمان شروانو (شَروانو) آراس
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    آخه بچه۷ماه بدنیامی آیدامیدوارم دکتربیارن براش🙏

    ۷ ماه پیش
  • م

    1

    ای وای،کاش زودتر می گفت،امیدوارم اتفاقی برای خودش و بچش نیفته 🥺

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️