پارت بیست و چهارم :

حینی که فاصله می‌گرفتم ابروهایم بالا پریدند.
جوابش هوشمندانه بود با وجود اینکه هنوز انتظار داشتم مانند برخورد اول هول شود و با صدایی لرزان خودش را توجیه کند.
درست مانند دوران کودکی‌اش است، همان لحظه که گفتم تا به حال یک زنجبیل متحرک ندیده‌ام اخم‌هایش را در هم کشید و دیگر محلم نداد.
- ظاهراً یه سرگرمی جدید پیدا کردم.
***
هفده
"الارا"

زمزمه‌اش را شنیدم اما اهمیت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    0

    گفتم هری یادم اومد بپرسم هری مگه اسم پسر نیست؟ یا اسم کاملش یه چیز دیگس؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آره عزیزم اسم پسر هست و خودش هم پسره👀

    ۵ ماه پیش
  • آذر

    0

    باور کن نویسنده الان نمی دونم دقیقا چه حسی دارم😐😶 🌫️ من تموم این مدت فکر میکردم هری... دخترههههههه، خدای من😂🤣 آخه رفتاراش و حرف زدنش عین دختراست، فکر نمیکردم رفیق الا یه پسر باشه...

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عاشقتم😂 درسته اما خب اینا تاثیرات گشتن با الا ست وگرنه بدبخت پسره😂

    ۵ ماه پیش
  • Nil

    0

    دروغ میگیییییییییی؟🤦 پارتای اول الا گفت موهاش بلند و فره من این همه مدت دختر تصورش میکردم😭😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    جدی؟!😂 بابا هری اسم پسره😂 مثل هری پاتر😂 منطورم از بلند اون مدل بلند و فری بود که روی هوا وایمیسه😂

    ۴ ماه پیش
  • Zoha

    0

    من احساس میکنم ناتانیل زنده ست و نمرده چون اگه میومدن مرگش و شبیه سازی میکردن، دیگه پلیس پرونده شود مختومه اعلام میکرد و میگشت دنبال کسی به جز خودش و اون میتونست کارا رو راحتتر پیش ببره البته این نظر منه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    حدس جالبی بود🤩 اما پرونده ناتانیل مختومه اعلام شده و حکم اعدام هم براش بریده بودن! برای همینم پرونده اش توی بایگانی بود:)

    ۴ ماه پیش
  • آذر

    0

    ولی این جمله برایان شیطون خیلی دارک بود... چرا من یه لحظه حس کردم برایان ازینکه وارثه خوشحال نیس..؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دارک بود اما از سر خودشیفتگی هم گفت😔😂 چه جالب! چرا اینجوری حس کردی؟😃

    ۵ ماه پیش
  • آذر

    0

    بله بله اصلا برایان خدای خودشیفتگی و ازخودراضی بودن هس؛ غیر از اینه؟😂اول کاری از همون برنامه تلویزیونی از وجناتش خودشیفتگی می بارید🤦 ♀️😂 یادته؟ دندونام تو کلینیک خودم لمینیت کردم، ساعت از برند خودمه، لباسم فلانه، عطرم کار بچه های خودمه و و و و، ایشون الگوی هری هستند دیگه🤧😔🤣

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دمت گرم واقعا به چه نکته های ظریفی اشاره کردی😂👏 دقیقا دقیقا😂 همه چیش برند خودش بود با لفتخار هم پز می داد😂 و تیکه ای که الا به هری انداخت: تو از کدوم برندایی که مال خودته استفاده می کنی که این الگوته؟😂

    ۵ ماه پیش
  • آذر

    0

    نمیدونم بعضی مواقع حین خوندن رمان همچین حسایی سراغم میاد آخه یه طوری گفت شیطنت چشاش پر کشید و لبخندش هم محو، وگرنه کیه که دوست نداشته باشه؟ وارث یه عالمه پول و ثروت و قدرت باشی؟🤌🏻😭

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    واقعا ممنونم ازت که انقدر داستان رو با دقت می خونی🥲💖 و همچنین کی بدش میاد توی عمارتی که کارتینگ، استخر اتاق بیلیارد و از اون جور چیزا داره زندگی کنه؟😂

    ۵ ماه پیش
  • آذر

    1

    کی می تونه اون مهمون باشه جز دختری که مامانش براش درنظر گرفته و پافشاری میکنه تا باهم ازدواج کنن؟😁🤔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    به زودی از این مهمونا هم دعوت می کنه😂

    ۵ ماه پیش
  • مارال

    0

    اقا من که بقیه رو نخوندم و وی ای پیم ندارم ولی حس میکنم تهش وقتی دایان بفهمه الارا پلیسه غیر از اینکه عصبی میشه خودشم باهاش میگرده دنبال قاتل

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    حدست خیلی جال بود!😉

    ۵ ماه پیش
  • آذر

    0

    عهههه الان نظرات رو خوندم دیدم که گفتی احتمال اینکه مهمون بردارش باشه بیشترههه...

    ۵ ماه پیش
  • مارال

    0

    بنظرم اون مهمونه یا داداششه که باهاس خوب نیست یا شایدم مامانش میخواد براس زن بگیره ولی دایان نمیخواد

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    هردوتا حدست جالب بودن مخصوصا دومی😄 اما گزینه اول امکانش بیشتره😁

    ۵ ماه پیش
  • مارال

    0

    خب مگه اون داداشه هم نگفته که با دایان رابطه خوبی نداره؟ خب چرا بایدبره ببینتش؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    درسته رابطه خوبی نداره و اصلا به قصد دیدن برایان نرفته، به یه بهانه دیگه به اون عمارت کشوندنش که پارت بعد متوجه میشین😁

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    برایان الارو یادشه؟واقعا الارا زبونش درازه یادش میره واسه چی اومده

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آره🙃 دقیقا، نه تنها یادش رفت برای چی اومده بلکه یادش رفت مردی که روبه روش وایساده رییسشه😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    اوه پس زنجبیل خانمو یادشه😍ممکنه داداشش اومده باشه و نمیخواد ببیندش🤔

    ۵ ماه پیش
  • آسمان

    0

    عزیزم رمانت رو خیلی دوست دارم و یه جورایی برام حس تازگی داره موضوعش 💗 و یه چیز می خواستم بگم اینکه امکانش هست توی وی آی پی پارت های بیشتر آپلود کنین؟ چون واقعا کمه برای خصوصی حداقلِ حداقل باید ۱۵ پارتی جلو تر باشه . البته که بگم جسارت نباشه و این به خود شما بستگی داره من کاره ای نیستم.

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی از نظر و اعتمادت عزیز دلم😍💗 خیلی برام ارزش داره:)) رمان با نظرات شما ساخته میشه قشنگم پس نگو کاره ای نیستم😘 از چند هفته آینده تعداد روزهای پارت گذاری بیشتر میشه و شماها چندین پارت جلو میفتین، الان چون اولش بود و یک رمان درحال تایپ دیگه هم داشتم این کار رو نکردم اما از این به بعد می کنم😁

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    راضیم از اینکه وی ای پی خریدم عالی هستی ممنونم خسته نباشی ♥♥♾️

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم💋❤️ باعث افتخاره که خریدیش و دوست داشتی🩷

    ۵ ماه پیش
کپی شد!