پارت هشتاد و پنجم :

این بار صدای مادربزرگ امیر را شنیدم که می‌گفت:
ـ مرگ حقه مادر. خدا صبرت بده!
و صدای پدر امیر:
ـ ماهان زنگ بزن به امیر بگو بیاد. باید برید مشهد تشییع جنازه.
دلم ریخت. مادر معصومه فوت کرده بود؟! ناگهان آخرین باری که او را درخانه‌‌ام دیده بودم به یاد آوردم و چشمانم پر از اشک شد. پیرزن مهربانی بود. خوب بود که معصومه این اواخر، مادرش را دیده بود وگرنه حسرت دیدارش به دلش می‌‌ماند. ط

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    خدا رحمتش کنه که با مرگشم خیرش می رسه،ولی امان از این یکی که انگار تصمیم داره قوانین عهد بوق رو دوباره به اجرا دربیاره تو این زمونه 🥺🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👍

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    انگار مادر معصومه بامرگش سبب خیر شد بنده خدا

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️