پارت هشتاد و پنجم :
این بار صدای مادربزرگ امیر را شنیدم که میگفت:
ـ مرگ حقه مادر. خدا صبرت بده!
و صدای پدر امیر:
ـ ماهان زنگ بزن به امیر بگو بیاد. باید برید مشهد تشییع جنازه.
دلم ریخت. مادر معصومه فوت کرده بود؟! ناگهان آخرین باری که او را درخانهام دیده بودم به یاد آوردم و چشمانم پر از اشک شد. پیرزن مهربانی بود. خوب بود که معصومه این اواخر، مادرش را دیده بود وگرنه حسرت دیدارش به دلش میماند. ط

لطفا صبر کنید...

میم
2خدا رحمتش کنه که با مرگشم خیرش می رسه،ولی امان از این یکی که انگار تصمیم داره قوانین عهد بوق رو دوباره به اجرا دربیاره تو این زمونه 🥺🙏🏻