پارت هشتاد و ششم :
بعد از سوم، امیر از برگشت به تهران حرف زد و فاطمه گریه کرد. رو به امیر گفت:
ـ امیر تازه سه روزه مامانم فوت کرده. تو داری از برگشت حرف میزنی؟
امیر دلسوزانه به فاطمه در لباس سیاه نگاه کرد و گفت:
ـ باور کن منم دوست ندارم برگردم. دلم میخواد بیشتر بمونم ولی من و سایه باید بر گردیم سر کار. بهمون مرخصی بیشتر نمیدن. ماهانم درس داره. مادرم اگه بخواد میتونه بمونه.
فاطمه دست معصومه را
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0باز شروع شد.. نرفت همراهشون مادربزرگ حتماخوب پخت و پز راه انداخته