پارت هشتاد و ششم :

بعد از سوم، امیر از برگشت به تهران حرف زد و فاطمه گریه کرد. رو به امیر گفت:
ـ امیر تازه سه روزه مامانم فوت کرده. تو داری از برگشت حرف می‌زنی؟
امیر دلسوزانه به فاطمه در لباس سیاه نگاه کرد و گفت:
ـ باور کن منم دوست ندارم برگردم. دلم می‌خواد بیشتر بمونم ولی من و سایه باید بر گردیم سر کار. بهمون مرخصی بیشتر نمیدن. ماهانم درس داره. مادرم اگه بخواد می‌تونه بمونه.
فاطمه دست معصومه را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    باز شروع شد.. نرفت همراهشون مادربزرگ حتماخوب پخت و پز راه انداخته

    ۲ ماه پیش
  • میم

    0

    فکر نکم ربطی به اون داشته باشه،حتما یه ربطی به ارث میراث مادر معصومه داره،البته اونم تلاش خودشو کرده صدرصد که کلا طلاقشو بگیره 🤔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️