پارت صد و بیست و هفتم :

وقتی به کوچۀ خانه رسیدیم، سپیده تازه داشت از پشت بام‌ها بالا می‌آمد. نور خاکستری صبح دیوارهای نم‌کشیدۀ کوچه را مثل زخمی قدیمی نشان می‌داد. ماشین هنوز کامل نایستاده بود که شهرزاد آهسته گفت:
— دامون بیشتر از چند ساعت وقت نداری.
نگاهش کردم. صدایش آرام بود؛ اما پشت آن آرامش اضطرابی پنهان می‌لرزید.
— اوضاع اصلاً خوب نیست. شهر ریخته به هم. اسم تو هم… افتاده سر زبون‌ها.
نگاهم ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️