خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و هفتم :
وقتی به کوچۀ خانه رسیدیم، سپیده تازه داشت از پشت بامها بالا میآمد. نور خاکستری صبح دیوارهای نمکشیدۀ کوچه را مثل زخمی قدیمی نشان میداد. ماشین هنوز کامل نایستاده بود که شهرزاد آهسته گفت:
— دامون بیشتر از چند ساعت وقت نداری.
نگاهش کردم. صدایش آرام بود؛ اما پشت آن آرامش اضطرابی پنهان میلرزید.
— اوضاع اصلاً خوب نیست. شهر ریخته به هم. اسم تو هم… افتاده سر زبونها.
نگاهم ر
لطفا صبر کنید...
