پارت هشتاد و نهم :

دستش را عقب کشید و ساعدش را به سر زانویش تکیه داد. دوباره چشمانش صورتم را کاویدند و لبخندش عمیق‌تر شد. طوری نگاهم می‌کرد که انگار داشت یک تکه گوشت تازه و لذیذ را وارسی می‌کرد.
_ زن لوندی هستی.
کمی خودش را جلوتر کشید که بوی غلیظ و تند، اما گران قیمت عطرش در مشامم پیچید و سرم به دوران افتاد. نگاهش کم‌کم داشت اعصابم را به هم می‌ریخت. دندان قروچه‌ای کردم. خود عوضی‌اش کم بود، حالا باید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    آخه لعنتی واسه چی میخوای انکار کنی و ما رو حرص بدی مطمئنم اون روز که کایا به عشقش اعتراف کرد نقش بازی نکرد

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    اونجا که گفت مادر خوانده شو کشته تا به ثروت برسه فک کنم بلوف زد ولی اونجا که گفت ثروت دخترعمومو دزدیدی رو دروغ نگفت چون یادمه یه بار کایا گفت صاحب اصلی عمارت ویلماست و الانم اسم اون تو دیالوگا بود

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    وای یعنی قشنگ کارل رو به چشم یه تیکه اشغال نگاه کرد..خیلی خوب تونست زمینش بزنه😂😏

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    اونجا که گفت رزم می ترسه اونجا که گفت پوست لبش کنده میشه..این همه توجه رو کجای دلم بزارم🛐🛐

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    وای کیوان با قلب من بازی نکن مرتیکه جذاب و جنتلمن بس کن😭

    ۳ روز پیش
  • Aida

    0

    من فکر میکردم داداشاش اونو دزدیدن اینکه چطوریو نمیدونم

    ۳ روز پیش
  • Nina

    0

    دلم غش و ضعف رفت خدا نکشتت کیوانن🛐

    ۲ هفته پیش
  • سهره

    0

    در مورد این مادرخوانده کیوان هم مطمئنم قضیه ش اصلا اون چیزی که گفته میشه نیست صرفاً چون یه چیزی گفته میشه معنی بر درست بودنش نیست

    ۲ ماه پیش
  • سهره

    0

    الان نه.... رزم می ترسه هیچوقت به عشقی که به تارا داری شک نمیکنم و نخواهم کرد کیوان هرچقدر هم الان هیت بگیره در اخر هم باز شاه بازی اونه از انتخابم راضی ام خداروشکر هیچوقت فن تئو نیکان... نبودم

    ۲ ماه پیش
  • سهره

    0

    کارل جان داداش فعلا که یکی از همین کسایی که بهشون میگی صحرا نشین داره تو رو ادب می کنه 🙂🙂

    ۲ ماه پیش
  • سهره

    0

    کارل دست رو بد چیزی گذاشت متاسفم همون یکم قدرتی هم که داشتی به لطف کار الانت تبدیل به پول شد و قدرت بیشتری به ولاستیور عزیزم داد

    ۲ ماه پیش
  • سهره

    0

    فصل دو کجایی یادت بخیر واقعا هرچند شرایط روحی تارا خوب نبود ولی فصل دو خیلی خوب و قشنگ بود تارایی که نگران می شد عاشق شد فصل سه اومده که نشون بده رویا دیگه بسه

    ۲ ماه پیش
  • سهره

    0

    قدرت مطلق الان در حال حاضر کیوانه هم پول داره هم آدم هم هوش و ذکاوت یکی مثل تئو رو داره حاضره براش دست ببره یه وکیل هم داره که اریکه کاش میدونستم اینا از چه موقعی چجوری باهم آشنا شدن

    ۲ ماه پیش
  • سهره

    0

    من مطمئنم که کیوان قصد ندارع از طریق تارا از پدرش انتقام بگیره اگر میخواست این کارو بکنه از همون اول از یه در دیگه ای وارد می شد اصلا اون موقعی که تارا از کیوان پرسید من برای تو چی هستم خود کیوان هم شوکه شد که چرا تارا رو بوسی.د نه نه نه من مطمئنم که حسی که کیوان به تارا داره عشق بوده و هست

    ۲ ماه پیش
  • سهره

    0

    میگن که گاهی عشق خیلی راحت به نفرت بدل میشه تو رمانای زیادی اینو ندیدم ولی الان دارم احساسات تارا رو میخونم جدی از کیوان بدش میاد که متاسفانه این خیلی بنظرم ناراحت کننده س💔💔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!