پارت دویست و بیست و سوم :
- داستان منو بدری جون به زمانی برمیگرده که من خیلی کوچیک بودم. اینکه میگم خیلی کوچیک تو فرض کن خیلی خیلی کوچیک. پدر و مادر من هر دو شاغل بودند و مجبور بودند که من و یا مهد بزنند یا برای من یه پرستار دائم بگیرن و از اونجایی که بدری جون هم بنا به مشکلاتی که داشته مجبور میشه که در خارج از کشور زندگی کنه و شغلی داشته باشه پرستار من میشه.
- پرستار؟
داوین شانهای بالا میانداز
لطفا صبر کنید...
