پارت صد و بیست و ششم :

- خوب ببینش کوچولو. ببین چه مامان قشنگی داشتی.
انگار داشتم با کسی حرف می‌زدم که هنوز آنجا بود؛ شاید در لایه‌ای دیگر از همین واقعیت.
- ببین چقدر شبیهشی!
اشکم روی گونۀ سرد ورنا افتاد و آرام تا کنار گوشش لغزید. دلم می‌خواست باور کنم حسش می‌کند؛ حتی برای یک لحظه.
شهرزاد آرام کنارم ایستاد. نگاهش پر از اندوه بود؛ اما در آن اندوه یک تلخیِ از سرِ اجبار هم حس می‌شد.
- دامون باید بری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️