خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و ششم :
- خوب ببینش کوچولو. ببین چه مامان قشنگی داشتی.
انگار داشتم با کسی حرف میزدم که هنوز آنجا بود؛ شاید در لایهای دیگر از همین واقعیت.
- ببین چقدر شبیهشی!
اشکم روی گونۀ سرد ورنا افتاد و آرام تا کنار گوشش لغزید. دلم میخواست باور کنم حسش میکند؛ حتی برای یک لحظه.
شهرزاد آرام کنارم ایستاد. نگاهش پر از اندوه بود؛ اما در آن اندوه یک تلخیِ از سرِ اجبار هم حس میشد.
- دامون باید بری
لطفا صبر کنید...
