پارت صد و بیست و پنجم :

نفسش دیگر شبیه نفس نبود. بیشتر به سایه‌ای از نفس می‌مانست؛ کوتاه، بریده، لرزان... مثل شعله‌ای که پیش از خاموشی آخرین تکان‌هایش را می‌خورد. بچه را هنوز در دست داشتم. بدن کوچک و گرمش می‌لرزید؛ اما نگاه من... نگاه من دیگر جایی جز صورت ورنا نداشت.
رنگ لب‌هایش رفته بود. چنان سفید شده بود که انگار تمام خون بدنش تصمیم گرفته بود از تنش کوچ کند. خط باریکی از خون از گوشه دهانش پایین آمده بود و ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    آخ چقدر تلخ چقدر بد که ورنا نموند تا برای بچه اش مادری کنه😪

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️