عقد ممکن به قلم مهشاد لسانی
پارت شصت و سوم :
زمزمه هایی درهم گوشم را ازار می داد.نمی دانستم چه بگویم و چه کنم.
بدنم بی حس بود.به خودم گفتم حتما انجا برزخ است و من هم زبر خاکم.به سختی نفس می کشیدم.کسی توی صورتم زد: به هوشی؟ نخواب! نخواب!بدنش گرمه هنوز...
نمی توانستم چشمهایم را باز کنم.
سعی کردم انگشتهایم را تکان دهم.نمی دانم موفق شدم یا نه.اما گرمای دور و برم را حس می کردم.به خودم فشار اوردم و چشمهایم را کمی باز کردم.نفسم بالا نی
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۵ ماه پیششیوا
1اون بوم گردی ک شما تعریف کردی مهشاد جون ادم دوست داره بره توش ببینه چ خبره با عشقش همونجا بمونه تاااا آخر منکه فقط فکرای بدید میزنه ب سرم چیز دیگه نمیتونم حدس بزنم😁😁😁😁😁😜😜😜
۶ ماه پیششیوا
1بوم گردی فقط بوم گردی شهرام کار دیگه ای با آلاله نکنی جز بوم گردی ! نسوزونیمون ادرنالین خالص😝😝😝😝😝
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
اون تستسترونه...عزیزم... شهرام هم که پر پره!
۶ ماه پیششیوا
1من منتظر پارت امشبم فخطططططط! قلبم قلبم قلبم! از الان دارم تو مخم اون خونه رو هه رو می سازم که اینا میرن بوم گردی اوووووف! 😂😂😂😂😁😁😁
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
بساز بساز
۶ ماه پیشعسل
1خدا رحمتش کنه،مارو هم تو غمتون شریک بدونید واقعا ممنونم بابت پارتهای زیبای داستان
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۶ ماه پیشMahi
2ذهنم مدام میره تو لحظاتی که این دوتا تنهایی تو بومگردین😂🤭، امیدوارم شهرام یکم از *** شیطون پیاده بشه و آنقدر پاچه مهرو رو نگیره
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
الاله رو می گی دیگه...منم ذهنم تو همون بومگردیه
۶ ماه پیشSajede
1انشالله در آرامش باشن، روحشون شاد باشه، شما هم شاد و سلامت باشین 🤲الهی آمین
۶ ماه پیشSajede
2خوبه دیگه شهرام مثل قبل بداخلاق نیست و داره خوب با آلاله راه میاد دارم یکم بهش امیدوار میشم، حالا ببینم در ادامه چه خواهد شد؟
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1روحش قرین رحمت حق