نگین قلبم به قلم راضیه نعمتی
پارت یک :
فصل 1
ساعت نه صبح بود و من با عجله داشتم برای رفتن به دانشگاه آماده میشدم. شب قبل دیر خوابیده بودم و حالا نگران بودم به موقع به کلاس نرسم. ترم جدید شروع شده بود و دلم نمیخواست استاد فکر کند دختر بینظمی هستم. با دیدن مقنعهی مشکیام که چروک شده و شب قبل یادم رفته بود اتو بزنم، دادم به هوا رفت. مادرم با نگرانی از اتاق بیرون آمد و پرسید:
ـ یاس، چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟
نالان به مقنعهی مشکیام اشاره کردم و گفتم:
ـ مامان! تو بگو من چرا انقدر بدشانسم؟ این مقنعه همیشه صاف و مرتب بود. امروز که عجله دارم ببین چه شکلی شده! اگر دیر برسم کلاس رو از دست میدم.
ـ انقدر استرس نداشته باش دختر. میخوای زنگ بزنم داییت بیاد دنبالت؟
ـ مامان! شوخی میکنی؟! از خونهی دایی تا اینجا یه ساعت راهه! بعدم اون بیچاره خودش از هفت صبح کلاس داره.
ـ خیلی خب. میگم صدرا برسونتت.
صدرا برادر بزرگترم بود که با من سه سال اختلاف سن داشت. من بیست و یک سالم بود و صدرا بیست و چهار سال داشت. صدرا به شدت اهل گشت و گذار و تفریح بود و من و مادرم همیشه از دستش حرص میخوردیم، چون هر وقت به او نیاز داشتیم، نبود. مقنعه به دست برگشتم تا به اتاق روم و میز اتو را بیاورم. در همان حال با صدای بلند گفتم:
ـ صدرا هم نیست. آقا صبح زود بلند شده رفته کوه!
مادرم با کلافگی پلک بر هم گذاشت و گفت:
ـ آخه این پسر چرا انقدر دنبال گشت و گذاره؟ مگه کار و زندگی نداره؟
سری به علامت ندانستن تکان دادم و با عجله به اتاق رفتم. میز اتو را برداشتم و به هال آوردم و تنظیم کردم. مقنعه را روی آن پهن کردم و با شتاب اتو زدم. مادرم کنارم ایستاده بود و فکرش جای دیگری بود. میدانستم در فکرش چه میگذشت!... افکار ناراحتکننده در مورد پدرم و آن زن لعنتی که معلوم نبود کی پایش را از زندگیامان بیرون میگذاشت!... بالاخره مقنعهام صاف و مرتب شد. زود از روی میز اتو برداشتم و به طرف آینه رفتم و مقنعه را بر سر کشیدم. از پشت سر صدای پرافسوس مادرم را شنیدم:
ـ چقدر خوشگلی یاس!...
برگشتم و با لبخندی پررنگ پرسیدم:
ـ تازه فهمیدی چه دختر خوشگلی داری؟
لبخند تلخی بر لب مادرم نقش بست. با لحنی غمگین زمزمه کرد:
ـ منم یه زمانی به قشنگی تو بودم ولی آخر خوشگلیم چی شد؟ تو فامیل خوار و خفیفم کرد.
آنقدر از این حرف مادرم غصه در دلم جمع شد که طاقت نیاوردم. به طرفش رفتم و از پشت بغلش کردم. شانهاش را بوسیدم و گفتم:
ـ اون بابای نامردمو ول کن. بچههاتو بچسپ. من و صدرا هیچ وقت ولت نمیکنیم قربونت برم.
مادرم لبخند مهربانی بر لب نشاند و دستش را بر دست من گذاشت. با دیدن ساعت توی دلم خالی شد:
ـ وای دیرم شد!
سریع از مادرم خداحافظی کردم. کیفم را برداشتم و به طرف در دویدم که در ناگهان باز شد و نگاهم روی شخص پشت در خیره ماند!... پدرم با کت و شلوار شیک و ظاهری آراسته جلوی در ایستاده بود و قصد آمدن به خانه داشت. بیاختیار اخمهایم توی هم رفت و از جلوی در تکان نخوردم. پدرم خیره نگاهم کرد و پرسید:
ـ دختر تو بلد نیستی به پدرت سلام بدی؟
ـ مگه تو پدرمی؟
حیرت در چشمان پدرم نشست:
ـ پس کیتم؟
با لحنی خشک و جدی جواب دادم:
ـ پدر من! همون روز که به مادرم خیانت کرد برای من مرد!
ـ یاس! اون زبون درازتو بالاخره یه روز من میچینم. حالا برو کنار!
پوزخندی زدم و پدرم داخل خانه آمد. مادرم با دیدن او رو برگرداند و به اتاق رفت و در را بست. پدرم وسط هال ایستاد و با صدای بلند گفت:
ـ مارال! عذر مستأجر طبقهی بالا رو خواستم. از فردا یکی دیگه میاد اون بالا میشینه.
قلبم فرو ریخت!... مات و متحیر و با خشمی که قادر به مهارش نبودم، حدسم را بر زبان آوردم:
ـ نکنه میخوای اون زنیکه رو بیاری بغل گوشمون بشینه؟!!
پدرم کاملاً به طرفم چرخید و صاف توی چشمانم نگاه کرد. با لحنی آرام و شمرده انگار که قصد یاد دادن مطلب مهمی را به یک بچه داشت، جواب داد:
ـ اولاً زنیکه نه و شقایق خانوم! ثانیاً شقایق نمیخواست بیاد اینجا. حوصلهی داد و قال با شما دو تا رو نداشت. من بهش اصرار کردم. کمرم داشت زیر فشار کرایه خونهش له میشد. مستأجرو بیرون کردم گفتم بیاد جاش بشینه تا هم هوای اون رو داشته باشم هم شما رو!
بیچاره مادرم که از حالا باید از نزدیک هوویش را تحمل میکرد! با لحنی تند گفتم:
ـ شقایق خیلی بیجا میکنه بیاد بالا زندگی کنه!
پدرم به خشم آمد:
ـ منظورت منم که بیجا میکنم؟
انگشتم را به نشانهی تهدید در هوا تکان دادم و گفتم:
ـ بابا اگه این زن رو بیاری بالا یه بلایی سرش میارم خودش با پاهای خودش فرار کنه!
پدرم طوری به من تشر زد که بر خودم لرزیدم:
ـ شما بیخود میکنی زن من رو فراری بدی!
اما از رو نرفتم و در حالیکه از او فاصله میگرفتم، با صدای بلند جواب دادم:
ـ حالا ببین کی گفتم! بعداً پشیمون میشی که چرا به حرفم گوش ندادی.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم ❤️
۳ ماه پیشپروانه
1وای من به کلمه خیانت حساسیت دارم اونم به طرز عجیبی از همین الان مطمئنم برام اعصاب نمیمونه 😂
۴ ماه پیشدنیا
0به نظر رمان جالبی میاد ، شروع رو مخی داشت 🙂😂💔
۴ ماه پیشملکا
0ببخشید راضیه جون شما این رمانت رو چاپ کردی به عنوان کتاب یا نه🤔
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
نه عزیزم. تازه نگارش رمان تموم شده ولی اگه خدا بخواد قصد چاپ دارم ❤️
۴ ماه پیشساریا
0سلام خانم نعمتی رمان خیلی خوبی هستش اما من نمی دونم چه زمانی رمان های شما رایگان میشن تا من بخونم
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. روزهای زوج بین ساعت ۱۹:۳۵ تا ۲۰ یک پارت از رمان رایگان می شه و می تونید بخونید.
۴ ماه پیششادان
1وااای عجب پدری داره ...اخ دلم میخواد بزنمش ... شروعش که خیلی جذابه بریم پارت های بعدی
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
پدرش از اول نشون داد چطور آدمیه. خوشحالم اینجا هم کنار من هستی عزیزم ❤️
۴ ماه پیشفاطمه
1این چندمین رمانیه که دارم از شما میخونم واقعا عالی می نویسید خانم نعمتی
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم از لطفت ❤️
۵ ماه پیشاکرم بانو
1به به سلام خانوم نعمتی گل .... با یه رمان جذاب دیگه....
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام اکرم جان. ممنونم عزیزم. خوش اومدی به رمان نگین قلبم ❤️
۵ ماه پیشاسرا
2به به چه شود مثل اینکه این رمان خیلی خیلی متفاوت تر از بقیه رمانهاتون🙏💋💞
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم اسرا جان ❤️
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0رمان هاتون خیلی خوبه 🌷🌷🌷