شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و پنجم :
مشکلات یاسر به قدری مرا غرق در فکر کرد که آن یک ساعتی که در مطب دکتر بودم به کل هفت خبیث و بدبختیهای خودم را فراموش کرده بودم.
دستشویی داشتم و قدمهایم را تند کرده بودم زودتر برسم. درست سر پیچ کوچه، یک دویست و هفت دودی رنگ برایم چراغ زد. اولش قالب تهی کردم. خیال کردم هفت خبیث است که سر و کلهاش پیدا شده ولی بعد که دقت کردم، دیدم که این رکساناست که عینک دودی بر چشم دارد و پشت فرمان ب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😂😂😂😂😂 میاد میاد
۲ ماه پیشرها
0نکنه سهیل پشت دره 😂😂😂
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
هرچیزی ممکنه والا
۳ ماه پیشرها
0رمانت خیلی قشنگه دیروز شروع کردم و عاشق موضوع متفاوتش شدم
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت برم رها جان
۳ ماه پیشبهار
0بیچاره سودا☹ باز خوبه سویل و تقریبا یاسر رو داره🥲
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره طفلی
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0بابا یاسر کجایی من و سودا مردیم از انتظار