پارت چهل و پنجم :

مشکلات یاسر به قدری مرا غرق در فکر کرد که آن یک ساعتی که در مطب دکتر بودم به کل هفت خبیث و بدبختی‌های خودم را فراموش کرده بودم.

دستشویی داشتم و قدم‌هایم را تند کرده بودم زودتر برسم. درست سر پیچ کوچه، یک دویست و هفت دودی رنگ برایم چراغ زد. اولش قالب تهی کردم. خیال کردم هفت خبیث است که سر و کله‌اش پیدا شده ولی بعد که دقت کردم، دیدم که این رکساناست که عینک دودی بر چشم دارد و پشت فرمان ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    بابا یاسر کجایی من و سودا مردیم از انتظار

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😂😂😂😂😂 میاد میاد

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    نکنه سهیل پشت دره 😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    هرچیزی ممکنه والا

    ۳ ماه پیش
  • رها

    0

    رمانت خیلی قشنگه دیروز شروع کردم و عاشق موضوع متفاوتش شدم

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت برم رها جان

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    بیچاره سودا☹ باز خوبه سویل و تقریبا یاسر رو داره🥲

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اره طفلی

    ۳ ماه پیش
کپی شد!