شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل :
وسط محوطه جایی که بقیه ی رانندهها جمع بودند، سامیار صندلی پلاستیکی سفیدی آورد. یاسر مرا روی صندلی نشاند.
لبخند دختر و پسرها به من درست مثل لبخند خانواده به گوسفند قربانی در عید قربان بود که میدانستند ناهار خوشمزه ای در پیش است. وحشتزده لبههای صندلی پلاستیکی را چسبیدم. یاسر بشکن زد: اکرم! آهنگ مخصوص.
یک پسر با موهای قهوهای خیلی بلند تا روی کمرش که بافت آفریقایی زده ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
من از رمان هلگورد به بعد جن این ها ننوشتم😂😂😂
۲ ماه پیشAnna
0برای اینکه یه روانی رو شکست بدی باید از خودش روانی تر باشی به نظرم یاسر همونیه که هفت خبیث و میزنه زمین.
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
احسنت. نکته ی خوبی برداشتی😍
۴ ماه پیشبهار
0سودای قشنگم بدبخت شدی!🥲 واااای نکنه یاسر همون هفت کثیف باشه؟ مثلا واسه تفریح خودش (روان پریشی) خواسته اول به دخترا نزدیک بشه بعد بکشونتشون توی بازی؟! ولی آخه خواهر سودا و اون پسره که یاسر رو معرفی کرده چهرشو دیدن و صداشو شنیدن، حتی سودام باهاش تلفنی حرف زد ولی خب با این همه تغییر بهش شک کردم😶
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🙂🙂💔💔
۴ ماه پیشبهار
0هفت خبیث* نمیدونم چرا کیبوردم اشتباه زد. نویسنده جان تقصیر شماست! انقدر ذهنم درگیر شده که کیبوردم از دستم دیوونه شده🤣🤣
۴ ماه پیشبهار
0بخدا اگه یاسر مثلاااا انقدر بچه ی خوبی نبود الان میگفتم هفت خبیث خودشه😐😂 ماجرا هی داره عجیب و جذاب تر میشه
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0واقعا توقع همچین چیزی رو نداشتم..😅🫢 فکر میکردم سهیل جنی چیزی باشه که یاسر گفت به سودا نمیگم ممکنه بترسه..... بابا پارت قبل خیلی خفن بود ارزو من کپ کردم البته این پارت هم عالیه