شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و هشتم :
ـ این جارو ببین! سوله ست؟ نه بابا کوچیکتر از سوله ست. انگار یه انباریِ خیلی بزرگیه.
یاسر را دیدم. همانجا بود. کنار اتومبیلی که رویش چادر سیاهی کشیده بودند. کنار ماشین ایستاد. جوری که انگار تازه از خوابی عمیق و رویایی سنگین بیدار شده، چشمهایش را مالید و کش و قوسی به بازوها داد. سپس چادر را به ضرب از روی ماشین کشید. از حرکت تند او جا خوردم و نزدیک بود انگشتها و پاهایم روی دیوار شل

لطفا صبر کنید...

بهار
0وااااااااا این یاسر شدیدا مشکوکه ها. اون از بدقولیاش، اینم از لو رفتن دروغاش! میگفت رانندگی بلد نیست بعد میره مسابقه😶