پارت سی و هشتم :

ـ این جارو ببین! سوله ست؟ نه بابا کوچیکتر از سوله ست. انگار یه انباریِ خیلی بزرگیه.

یاسر را دیدم. همان‌جا بود. کنار اتومبیلی که رویش چادر سیاهی کشیده بودند. کنار ماشین ایستاد. جوری که انگار تازه از خوابی عمیق و رویایی سنگین بیدار شده، چشم‌هایش را مالید و کش و قوسی به بازوها داد. سپس چادر را به ضرب از روی ماشین کشید. از حرکت تند او جا خوردم و نزدیک بود انگشت‌ها و پاهایم روی دیوار شل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    0

    وااااااااا این یاسر شدیدا مشکوکه ها. اون از بدقولیاش، اینم از لو رفتن دروغاش! میگفت رانندگی بلد نیست بعد میره مسابقه😶

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    از جان و دل سُودا سخن گفتی عزیزم!

    ۵ ماه پیش
کپی شد!