پارت نوزده :

فصل دوازده

رضا که مردی منفور در نگاه سجاد به حساب می‌آمد، بالاخره در ساعت یازده شب به سراغ او آمد. سجاد همان-طور که خواهرش بهار را در آغوش برادرانه‌ی خود گرفته بود، سعی داشت مانع از لرزش بدن بهار شود. خواهرش می‌توانست دوام بیاورد تا علی رد آخرین تماس سجاد را بزند؟
متفکر به رضا نگریست، مرد حرام‌زاده به دیوار تکیه داده و با تمسخر، در حالی که میان ابروانش چین و چروک نشسته بود،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پونه

    0

    طلوع مصداق بارز یک زن تابوشکنه یک زنی که قوانین رو عوض کرده ازش خیلی خوشم میاد خسته نباشید خانم نویسنده ❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا، از بچگی هرکار می‌خواستم بکنم میگفتن نکن، تو مگه پسری؟ دختر و این کار ها؟ تو باید پسر می‌شدی! طلوع انعکاس حسرت های اون موقعست🍁 قطعا همه خانم ها تجربه کردن. برای پسرا هم سجاد انعکاس ترس هایی هست که فقط چون پسر بودن باید خودشون رو شجاع نشون میدادن.

    ۵ ماه پیش
  • نیلا

    0

    عزیزم چجوری میتونم سکه بگیرم ؟ هر چی میزنم که از طریق گوگل بگیرم نمیاد برام 😬👀

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره گوگل بخاطر اینترنت ملی بالا نمیاد. باید حق اشتراک بگیرید.

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    بی نظیر نوشته شده، واقعا از شخصیته جفتشون لذت میبرم ولی خب اجازه بده فن طلوع باشم 😂🫠

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خودمم فن طلوعم😂

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    0

    طرح اون تابلو فرش مغزمو درگیر کرد طلوع جان ت مغزت دمپایی گذاشتن ؟البت طلوع وحشیه دیگ

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دمپایی؟ شاید

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    0

    😂😂😂😂انگاری توام قبول داری

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قطعا😂

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    ممنون بابت پارت جدید ، یکم روال رمان کنده نویسنده عزیز. یکم بزن رو دور تند 🙏🌹 با آرزوی حال خوب برای همه 😭

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله همه چیز زود تموم بشه با پیروزی ایران💚 روال داستان کند نیست بخاطر پارت گذاری دیر به دیر اینطوریه. سعی می کنم زود به زود بذارم.

    ۵ ماه پیش
  • یاسر

    0

    من یچیزو موندم که طلوع از قبل گرفتن سحاد این نظرو داشته یا وقتی دیده با ی نگا دلش رفته

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بنظرم گزینه دوم شایدم اول نمی دونم

    ۵ ماه پیش
  • مهین

    0

    سلام نویسنده عزیز ممنون که پارت جدید گذاشتید امیدوارم هم چیز ختم به خیر بشه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خواهش، پارت بعدی هم داره آماده میشه. انشالله

    ۵ ماه پیش
کپی شد!