پارت هشتاد و هفتم :

چهره‌ام سرد و خنثی بود، اما قلبم به دنده‌هایم فشار آورد. فرخ هفته دیگر این‌جا بود... چطور باید خودم را به او می‌رساندم؟ لعنتی، لعنتی! این آخرین راه نجاتم بود. نباید از دست می‌دادمش.
در اتاق را باز کرد و به همراه تئو وارد اتاق شد. اریک از جا برخاست و با گام‌هایی که کمی سریع بودند، به سمت اتاق رفت. صدای گفت‌وگویشان را می‌شنیدم. آهسته حرف می‌زدند و جز زمزمه‌ای مبهم، چیزی از حرف‌هایشاÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aida

    0

    اومدم بنویسم مگه میشه آهی بعد اون همه ماجرا باز باهاش صحبت کنه و اینا،بعد دیدم که نه بابا موضوع های مهم تریم هست،آخه مگه میشه،مگه دارییمم چخبره تو این رمانن

    ۲ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خواهر دوباره یادت رفته گویا. بعد اون ماجراها تارا با آهی حرف زد و قانعش کرد🙏🏻💆🏻‍♀️ من باید بپرسم چه خبره تو این رمان

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    0

    نه بابا این سری یادم نرفته بود.فقط برام عجیبه که آهی قبول کرده که تارا برادرای واقعیشو بخواد ببینه

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    پارت 78❌پارت آرام کردن روح و تراپی✔️

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    وای من دلم برا آهی تنگ میشه،نمیخوام کسی برادرش باشه فقط آهی لایقشه ازاون دو تا متنفرم(البته رو اسماشون کراشم فعلا😏)

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    الان اریک همون مودب نانازی میمونه یا اون روی خودشو نشون میده؟

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    2

    اینم تلافی اون روزهایی که کچل تارا رو اذیت می کرد و تحقیر پشت تحقیر😂

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    این پارت سراسر آرامش و حال خوب بود..ممنونم ازت آوا جون😂😎

    ۲ ماه پیش
  • Nina

    3

    انگار تراپی اصلی ای که تارا ازش حرف زد خرید نبود، این بود!

    ۳ ماه پیش
  • Nina

    2

    منو باش فکر کردم اینکه فریز شد واسه محو زیبایی تارا شدن بود🤣💔

    ۳ ماه پیش
  • سهره

    1

    یه جورایی از ادامه دادن فصل سه میترسم این رمان یکی از مورد علاقه هامه هر پارت و دیالوگ رو با تمام وجودمیخونم اولین رمانیه که سر هر کلمه ش یه عالمه دقت میکنم اما با این وجود چه حس عجیبی دارم دوس ندارم خراب شدن و آوار شدن خرابه های این رابطه رو رو سر تارا و کیوان رو ببینم چون مشخصه قرار نیست راحت باشه

    ۴ ماه پیش
  • سهره

    1

    یادش بخیر قشنگ بابت اینکه تارا اینجوری حال تئو رو گرفت کیفم کوک شد تارا تو یه سری موارد زورش به تئو نرسه بعضی جاها خوب تلافی میکنه

    ۴ ماه پیش
  • کارا

    1

    من برام سواله چرا مودب نازنازی انقدر به کیوان احترام میزاره ولی کچل کمتر

    ۵ ماه پیش
  • کارا

    0

    قبلا نوشته بودم از کشته شدن منیره به دست تارا خیلی خوشحال میشم ولی الان از اینکه کچل بمیره حس سرخوشی خیلی عجیبی دارم منیره بره کنار فعععلا 😂😁

    ۵ ماه پیش
  • کارا

    1

    اخیش شر این یکی تموم شد کچل بدبدبخت🧘 ♀️🤌 دوست دارم بفهمم وقتی اریک متوجه میشه بازم مودب نازنازی میمونه یا اون روی سگشو نشون میده 😂

    ۵ ماه پیش
  • Delava

    3

    وای بالاخره ارامش روحی دریافت شد💆 ♀️💆 ♀️💆 ♀️

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    تراپی🥹

    ۵ ماه پیش
  • محی

    1

    وای روحم تازه شد

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️