پارت بیست و دوم :

روبروی خانه‌مان که توقف کرد ناگهان آه غلیظی کشید که با تعجب نگاهش کردم.
از این کم طاقتی که نشان می‌داد، خنده‌ام می‌گرفت.
لب‌هایش را به حالتی بامزه کمی جلو داد و چشم ریز کرد.
ـ اگه الان گازشو بگیرم و بدزدمت چی میشه؟
اخمی تصنعی کردم و حین بغل زدن دسته گل عزیزم، جواب دادم:
ـ شیطونی نکن رستار.
ـ من که هنوز کاری نکردم!
با خنده‌ای که سعی در کنترلش داشتم، گوشه لبم را به د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ۰۰۰۰

    0

    به نظرم اون شب که اسم رستار رو از رفیقاش شنید اخر به جنون رسید؛ حالا باید ببینیم که رابطه ای که با عشق شروع شده و به نقطه جنون رسیده زور جنون بیشتره یا عشق

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    باید ببینیم🙂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!