پارت هفتاد و سوم :



لبخندی زد و دندون های خرگوشیش نمایان شد .
من تمام این صورت رو از بر بودم توی این پنج سال هیچ کدوم و از یاد نبرده بودم.
و پذیرفتن این حقیقت برام بسیار سخت بود.
ون عقب رفت.نمی تونست بپیچه چون کوچه به اندازه کافی جا نداشت.
نگاهم رو از ون گرفتم و بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدم.
چند دقیقه نگذشته بود که اون هم درو باز کرد و سوار ماشین شد وگفت:
_میدونی خیلی ترسیده بودم چه خوب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    کاش بدونی چقد معتاد رمانت شدم فرگل🥲😂 الانم منتظر رویارویی الینا و الارام

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم قربونت برم 🥲💝تایاشه ازاین اعتیادا😂

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خدا نکنه ❤️ میبینی چقد دل به دل راه داره، همین الان گفتم بذار ببینم فرگل جوابمو داده، اومدم دیدم فقط 4 دقیقس پیام دادی😍😂

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    قربونت برم ،آره🍓

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️