پارت صد و نود و نهم :

زهی اشتباه! محال بود پدری پسرش را نشناسد. پارچه‌ی نقش‌دار ترمه، درون دستان زمخت مرد مچاله شد.
- من یکی راست و دروغ حرف‌هات رو می‌تونم تشخیص بدم پسر!
پلک روی هم فشرد و «لعنتی» در دل فرستاد. به واقع که کشش یک بازجویی دوباره را نداشت‌، چوب‌خطش برای امروز کافی بود. بی‌حوصله روی اولین مبل ولو شد و پا روی پا انداخت، سردی چرم قهوه‌ایش لرز بر جانش انداخت؛ شاید تب او زیادی بود.
- اصل حر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    فکر نکنم دیگه بشه حسام نجات داد چون تا خرخره تو منجلاب گیر کرد حاج فلاح خیلی دیر آمدی

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    2

    ممنون از رمان خوبت لیلا جان عالی بود دست گلت درد نکنه عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️