زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و نود و نهم :
زهی اشتباه! محال بود پدری پسرش را نشناسد. پارچهی نقشدار ترمه، درون دستان زمخت مرد مچاله شد.
- من یکی راست و دروغ حرفهات رو میتونم تشخیص بدم پسر!
پلک روی هم فشرد و «لعنتی» در دل فرستاد. به واقع که کشش یک بازجویی دوباره را نداشت، چوبخطش برای امروز کافی بود. بیحوصله روی اولین مبل ولو شد و پا روی پا انداخت، سردی چرم قهوهایش لرز بر جانش انداخت؛ شاید تب او زیادی بود.
- اصل حر
لطفا صبر کنید...

سعادت
0فکر نکنم دیگه بشه حسام نجات داد چون تا خرخره تو منجلاب گیر کرد حاج فلاح خیلی دیر آمدی