پارت صد و نهم :

به حاشیه جنگل رسیده بودم. با نگاه به پشت سرم، چمروش را دیدم که دارد به سوی جنگل می‌آید. خود را پشت درختان پنهان کردم. باید جای امنی پیدا می‌کردم. دویدم و کمی جلوتر چند تخته سنگ را دیدم که روی هم افتاده‌اند و در زیرش شکافی باریک وجود دارد. صدای وحشت پرندگانِ جنگلی که به هوا بلند شد فهمیدم به جنگل رسیده است. در این زمان کم نمی‌توانستم جای دیگری پیدا کنم. دراز کشیدم و خودم را در شکاف صخره پنه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الا

    2

    روم نمیشه پارت هدیه بخوام واقعا ..ولی ای کاش میشد🫠🥹😂

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    2

    او وشتی من بود :))))))

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    2

    یا خود خدا... وای یاااااا خود خدا حالا چطوری تا جمعه صبر کنم آخه😭 😭 😭 😭 وای چقدر منتظر این لحظه بودم که ابیش بالاخره بفهمه ماسیس چمروشه😍 😍

    ۸ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    چقدر این رمان لذت بخشه اخه 😊😊🥰🥰

    ۸ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    بچه رو تا سرحد مرگ ترسوندی که ماسیس😍😍😍

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️