پارت دویست و دوازده :

سرش را به سمتی چرخاند که نه علی در تیررس نگاهش باشد، نه فرحنازی که باز زنجموره را از سر گرفته بود.
- یه عمر سرمونو انداختیم پایین، آسته برو، آسته بیا. این همه کار خیر کن. این همه دست نیازمند بگیر که تهش بشه این؟ خدایا حکمتتو شکر...
با یادآوری چیزی، دوباره صدایش را به حالت زاری بالا برد.
- جواب مردمو چی بدم؟ تو این یه هفته، عطا چند بار زنگ زده، سراغ فرانک‌و از من گرفته. میگه گوشی ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    5

    فکر کنم این زنگ زدنای سحر نقشه ی عطا باشد

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اخ از این دختر. یعنی سر عقل اومده؟؟

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اخ از این دختر. یعنی سر عقل اومده؟؟

    ۶ ماه پیش
  • Hadis

    0

    خدا قوت نویسنده عزیز عالی بود ♥️ علی آقا خواب دیدی خیره اگه فک کردی با خوبی و خوشی میتونی بشینی پای سفره عقد وقتی آنقدر راحت آزار دادی بقیه رو الان وقت پس دادن تاوانه.

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👏👏👏 تا حالا کسی جلوش درنیومده بوده

    ۶ ماه پیش
  • ...

    2

    خسته نباشید عالی بود. لطفا علی رو سرجاش بشونید داغ عقد وسلاله رودلش بزارید

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قرار نیست همیشه دنیا به کام این مردک هرزه بچرخه.

    ۶ ماه پیش
  • فخری

    1

    دیگه آب خوش از گلوت پایین نمی ره علی آقا. بچرخ تا بچرخیم.سپاس فراوان از فاطمه بانوی عزیز بااین رمان جذاب دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    2

    ممنونم عزیزم خسته نباشی😍❤️پارت عالی

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی بانو❤️

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    3

    یعنی هیچ *** نمیتونه علی به خاک سیاه بنشونه😥😥😥😥

    ۷ ماه پیش
  • Sedna

    2

    معلومه که عطا جونم می تونه یادتون رفته از علی فیلم مستیشو گرفت همون رو روکنه واسه بی آبرویی علی پیش شریفی ها بسته

    ۷ ماه پیش
  • م.ر

    0

    اره یادم رفت😅😅

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به به، پیش شریفیا🤪

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مگه میشه؟ دست بالای دست بسیاره😍

    ۶ ماه پیش
  • Sedna

    2

    ممنون فاطمه بانو بابت قلم سحرآمیزت💖💖💖

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسی از نگاه قشنگت❤️

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسی از نگاه قشنگت❤️

    ۶ ماه پیش
  • آمنه

    3

    خدا ازت نگذره عباد با وجود گندکاریهاش همه گناه ها رو گردن عطا میندازه هر کسی لیاقت مادر شدن رو نداره مثل فرحناز و بعضی ها با وجود نبود مرد کنارشون مادرانه ها رو پدر بودن رو ایفا میکنند مثل افروز

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    موافقم👍👍

    ۶ ماه پیش
  • نورا

    3

    چقدر شخصیت پردازی ها قوی و جالبه . ممنون از نویسنده عزیز

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون جانا

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    3

    یعنی قشنگ *** تو روابط خانه وخانواده این پدر وپسر فقط خودشونو میبینن

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    5

    این پدرو پسر از هم دیگه تو حرومزادگی پیشی گرفتن

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍😔

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️