بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و چهارم :
با قدمهایی که سعی میکردم لرزششان را پنهان کنم، به زینت رسیدم. هنوز محو تماشای پارچه بود و وقتی صدایم را شنید، با لبخندی که دندانهای زردش را نمایان میکرد، چرخید.
«خانوم جان! ندیدی چه پارچهای بود... عین پوست پیاز نازک، عین مخمل نرم!»
دستم را روی بازویش گذاشتم و با لحنی که آمیزهای از خستگی و تحکم بود، گفتم: «خوبه زینت. وقت برای پارچه خریدن زیاده. الان باید برگردیم. اگه دیر برسÛ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
0نریمان مثل آدمی می مونه که همه چیز رو می دونه و منتظر طرف مقابل بهش دروغ بگه تا حقیقت رو بکوبه تو صورتش
۶ ماه پیشZinb
0هر چقدر از خوبی های نریمان بگم کمه چقدر خوبی تو 😭🔥
۸ ماه پیشZahra
0فکز میکنم تو اون تایم نریمان اونجا بوده و دیده رخساره رو
۸ ماه پیشموفرفری
2دلم برا زال میسوزه نکنه بعد از رخساره اینا رفتن سراغش و ...💔
۸ ماه پیشموفرفری
2شت چقد مو ب مو میفهمید زیادی مرموزه این بشر
۸ ماه پیشسیتا
1خیلی تیزه همه اینا رو چطور فهمید..بیچاره نگارین🥲بیچاره تر زال💔
۸ ماه پیشپرنیا
2دوئلی که بین نریمان و رخساره رقم خورد بنظرم دوئل هوش بود 👍 مغلوب هم رخساره
۸ ماه پیشپرنیا
1بعضی رفتارای نریمان واقعاترسناکه
۸ ماه پیشسارا
1نریمان جان بذار از دفن کردن زنت بگذره بعد انقدر پیگیر و دلباخته شو 😒
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0چرا انقدر از زال بیچاره بدشون میاد؟شاید ادم خوبی باشه...
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0الهی...حالا که حرکتی نشون نداد فکر نکنم زیاد گنده ش بکنه این جریانو
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0واکنش رخساره و نریمان که یکی از یکی باهوش ترن😂😔
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0نریمان جان چقدر باهوش و ترسناکی
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0فکر کردم باور کرده...نگووو همهه چیوو از قبل میدونستهه.شت...چقدر ترسناکک
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

باران
0دوسش دارم❤️❤️❤️❤️