پارت سیزده :
فصل هشت
پسر ناشناس که به مانند اروپاییها میمانست، همراه موبایل سجاد بازگشت. وقتی پشت فرمان ماشین نشست، یک فلش عجیب را با رابط به موبایل وصل نمود و بعد با اعتماد به نفس بسیار نگاهی به آینهی جلو انداخت. سجاد را برانداز کرد که آرام و خونسرد نشسته بود و او را میدید. پسر شانهاش را بیخیال بالا انداخت، این اولین پلیسی نیست که سعی دارد متمدنانه رفتار کند و قطعا آخریش هم نیست.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتی💚
۸ ماه پیشنرگس
0چرا وقتی فرشته خوان زاده و ابریشم سرخ یکی هستن ، عکس هاشون فرق داره یکی موی *** یکی مشکی و ... چهره های متفاوت؟؟؟
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید🤔 اطلاعی ندارم
۸ ماه پیشMahi
0اطلاعی ندارم فرسته خوان زاده کیه ولی اسم اصلی ابریشم سرخ طلوع خوان زاده است شاید خواهرش باشه😂🤷 ♀️
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤔 احتمالا
۸ ماه پیشبرکه
0زنیکه هیز اَبرو ندیده
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
والا
۸ ماه پیشسارا
0خدا ب دادت برسه سجاد 😂
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
واقعا😈
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پونه
0جزئیات عالی گفته شده مرسی بابت این پارت زیبا و طولانی ❤️