پارت هفده :

آلا:
سرم رو بین دستام گرفتم.
کلافه شده بودم و حوصله نداشتم اما حیف که مجبور بودم تو دادگاه حضور داشته باشم.
دادگاهی که برای رسیدگی به پرونده اسماعیل زرباف برگزار شده بود.
با صدای ضربه های چکش روی میز سرم رو بالا گرفتم و اطرافم رو از نظر گذروندم.
تعداد زیادی تو جایگاه حضار حضور داشتند.
افرادی که تعدادیشون شاکی و تعداد دیگه ای شاهد بودن.
تنها یک صندلی خالی بود که بعد ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    1

    ممنون واقعا درد ناکه این داستان های خیانت که بچه هافدامیشن این وسط

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    دقیقا همینطوره

    ۴ ماه پیش
  • نسیم

    0

    اخ الهی چی کشیدی تو پسرم😭😭؛ 😑😑 درسته حالا بهت حق میدما ولی انقدر ریلکس اخه باید درباره اون غلطی که واسه تسویه چک و سفته ها کردی ، حرف بزنی😐😐

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    حالا مونده تا دانیال رو بشناسید یا عاشقش میشید یا متنفر فقط یکم دیگه صبور باشید😁

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    ای جان منم عاشق قلم و شخصیت نویسنده فعال و همراهی مثل شما شدم😍🌺

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزم لطف داری بهم😍

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    نمیدونی چه ذوقی میکنم وقتی میبینم این همه با رمان ارتباط گرفتید و همه چیز رو تحلیل میکنید و به جزئیات اهمیت میدید عاشقتونم🫶🏻

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    0

    پس اینطوری شده که دانیال از اسماعیل کینه گرفته، حقم داشت، اسماعیل زندگی شونو نابود کرده بود ولی بازم حق آلا نبود همچین بلایی سرش بیاد، اون حتی خبر هم نداشت چی شده

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    هنوز اول قصه ایم صددرصد اتفاقاتی می افته که حتی فکرشم نمیکنید و در ضمن به چیزهایی هم که تا الان فهمیدید به هیچ وجه اعتماد نکنید😁

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    0

    تا آخرین پارت به هیچی اعتماد نمیکنم پس😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!