پارت سوم :

- با من عین آدم حرف بزن... اگه دردت سیگاریه که تو دستم دیدی باید بهت بگم که به تو هیچ ربطی نداره
- نشد دیگه… ربط داره… همه چی تو به من ربط داره.
دیگه داشت حرف مفت میزد.
قربون صدقه های دیشبش تو سرم تکرار شد که کوله ام رو از بین انگشتاش بیرون کشیدم.
- دیرم شده.
روبروم ایستاد و هیچ فاصله ای بینمون باقی نذاشت.
بوی عطرش تو بینیم پیچید که ناخودآگاه چشمام رو واسه چند لحظه بستم.
چند لحظه کوتاه.
- اگه یکبار دیگه از این آشغالا تو دستت ببینم وای به حالته.
کف دستم رو به سینش کوبیدم و تو چشماش خیره شدم.
- زندگی من به تو هیچ ربطی نداره... از این به بعدم فقط دلواپس مامانت و آبجیت و اون دختری باش که دیشب به خاطرش یک ساعت تمام‌ یه لنگه پا تو حیاط وایساده بودی و منتش رو میکشیدی.
دهن باز کرد چیزی بگه که صدای کوبیده شدن در خونه باعث شد هردو از جا بپریم.
با دیدن چندتا گردن کلفتی که داشتن در رو میشکستن جیغ کشیدم.
با جیغ زدنم سام هم به خودش اومد و به طرفشون دوید.
وحشت زده فقط جیغ میکشیدم.
تو دستشون چوب و چماق بود‌.
تا سام‌ بهشون برسه در رو شکستن و وارد حیاط شدند.
صدای فریاد سام به خودم آوردتم.
حتما از طرف پاکزاد بودن.
مغزم تازه فرمان داد که زودتر همسایه ها رو خبردار کنم و به پلیس زنگ بزنم.
زنگ همه خونه ها رو زدم و بعد آدرس دادن به پلیس پا گذاشتم تو حیاط.
با صدای شکستن شیشه ها دستام رو روی گوشم گذاشتم و گوشه حیاط نشستم.
همه شیشه ها رو خورد کردن و کیسه های برنج کنار انباری رو پاره کردن.
گلدون ها رو شکستن و کتک مفصلی به سام که سعی داشت جلوشون رو بگیره زدن.
تهشم با گفتن پاکزاد سلام رسوند سوار موتوراشون شدن و رفتن.
هیچکدوم از همسایه ها جرعت نکرد مانعشون بشه.
همه ترسیده بودن.
الهه و مامان سام با جیغ و داد و گریه کنارش نشسته بودن و تو سروصورتشون میزدن.
دلم از دیدن صورت زخمیش ریش شد اما الان وقت گریه زاری نبود.
سمت خونه دویدم.
جعبه کمک های اولیه رو از کابینت بیرون کشیدم و خودم رو بالاسرش رسوندم.
با کمک مردای همسایه لب پله نشسته بود و خس خس کنان نفس میکشید.
با دستمالی که بهش داده بودن خون بینیش رو پاک کرد که بتادین رو باز کردم.
- سرتو بگیر پایین.
بی‌حرف سرش رو خم کرد که زخمش رو شستشو دادم و چسب زدم.
- زخم پیشونیت عمیق نیست بخیه نمیخواد ولی باید بری بیمارستان عکس بگیری شاید جاییت شکسته باشه
- نمیخواد… جاییم درد نمیکنه
- الان بدنت داغه درد رو نمیفهمی...
- آلا خانم پلیس اومده آقا سامی و شما رو میخوان.
برای پسربچه سر تکون دادم و از جا بلند شدم‌.
هرچیزی که اتفاق افتاده بود رو توضیح دادیم و اونا هم صورت جلسه کردن و نوشتن.
از سام خواستن باهاشون برای ثبت شکایت به کلانتری و پزشک قانونی بره که همراهشون شد.
چند دقیقه بعد از رفتنشون حیاط خالی از همسایه ها شد و من و الهه و سمانه خانم موندیم.
خرده شیشه ها و دونه های برنجی که روی زمین ریخته شده بود بهم دهن کجی میکرد.
الهه جارو رو برداشت و همزمان خجالت زده گفت:
- شرمنده ات شدم سمانه جان... امروز فردا میگم آقا رحیم براتون برنج اعلا بیاره.
سمانه خانم که چشماش هنوز خیس بود بینیش رو بالا کشید و همونطور که لب پله میشست جواب داد.
- همه این برنجا فدای سر یه دونه پسرم… خدا خیلی رحم کرد بهم… بمیرم واسش… اگه زبونم‌ لال بلایی سرش می‌آوردن میخواستی چیکار کنی… جون بچم رو که نمیتونستی سفارش بدی به رحیم آقا… آخ بچم بمیرم واسش… بمیرم واسه سر شکستش.
غر میزد و قاشق رو تو لیوان آب قند تکون میداد که به طرفم الهه پاتند کردم.
جارو رو از دستش گرفتم و آروم زمزمه کردم.
- تو برو بالا من باقیش رو جمع میکنم.
جای دستش روی جارو خیس عرق بود.
خودش کم خجالت میکشید که سمانه خانمم اینجوری خجالتش داد و اعصابش رو خراب تر کرد.
پوفی کشیدم و دست از نگاه کردن به سمانه که سعی داشت انگشترش رو از انگشت تپلش دربیاره و تو لیوان آب قند بندازه کشیدم.
آب طلا درست میکرد که مثلا ترسش بریزه.
این زن خیلی پرادعاتر از قبل شده بود.
فکر میکرد چون دختر شوهر داده و به لطف کاری که واسه سامی دست و پا کرده بود یکم دست و بالش باز شده سطحش به ما نمیخوره.
آخ که اگه اسماعیل به زندگیمون گند نمیزد الان تو این محله داغون زندگی نمیکردیم و یکی مثل این برامون فیس و افاده نمی اومد.
حیاط رو که تمیز کردم بی حرف از پله ها بالا رفتم و خودم رو تو خونه انداختم.
کمرم رو به در تکیه دادم و نفسم رو فوت کردم.
فشار این همه اتفاق پشت سر هم داشت من رو از پا درمی آورد.
صدای زنگ گوشی که تو خونه پیچید تکیه از در گرفتم و به طرف سالن پا تند کردم.
گوشی رو از روی میز برداشتم و بلافاصله بعد از دیدن شماره پاکزاد تماس رو وصل کردم و روی اسپیکر گذاشتم.
- خجالت نمیکشی عوضی؟ با چه رویی زنگ زدی؟
پوزخند صداداری زد.
- زنگ زدم ببینم کار رو درست انجام دادن یا نه که خیالم راحت شد
- چی میخوای از جون ما؟
- یا پولم یا یه شب بودن با تو.
دهن باز کردم جوابش رو بدم که الهه گوشی رو از دستم کشید.
- آرزوی دختر من رو به گور میبری پسر جون من صد سالم تو زندان بپوسم نمیذارم این دختر پا تو خونه توی حرومزاده بذاره
- پس ساکت رو ببند و آماده رفتن باش حکم جلبت اومده به دخترتم بگو حالا دیدی کی بهتر آتش بازی رو بلده؟
صدای بوق آزاد که پخش شد با چشم های اشکی به الهه خیره شدم نالیدم.
- حالا چی میشه؟
گوشی رو روی مبل انداخت و نمیدونم آهسته ای زمزمه کرد.
مسیر رفتنش رو با همون نگاه خیس دنبال کردم.
آروم به طرف اتاق قدم برمی‌داشت.
لرزش شونه هاش به وضوح مشخص بود.
دلم می‌خواست از دیدن این همه غمش بمیرم.
دیگه طاقت نداشتم تو این حال ببینمش.
اون نباید تاوان اشتباهات اسماعیل رو میداد.
از طرفی سرم داشت منفجر میشد از شنیدن پیشنهاد کثیفی که پاکزاد داده بود.
اون به ازای پولش یک شب با من بودن رو میخواست.
من بی تجربه و وحشت زده.
مستاصل وسط خونه ایستاده بودم که صدای به هم خوردن در حیاط اومد.
از خونه بیرون زدم و خودم رو به سام رسوندم که گوشه حیاط کز کرده بود.
- چی شد؟
به اجبار نگاه از موزائیک ها گرفت و بهم نگاه کرد.
نگاهش درمونده و پر از ترس بود.
- هیچی شکایت ثبت کردم ولی چندتا از همسایه ها باید برن شهادت بدن که اون بی ناموسا اسم پاکزاد رو آوردن
- خب معلومه که آدمای خودش بودن تازه زنگم زد تهدید کرد دوباره
- چی گفت حرومزاده؟
- گفت یا پول یا تو.
تموم تنم چشم شد و خیره شد به سام که ببینم واکنشش به جمله ای که عمدا گفته بودم چیه.
به وضوح درهم رفتن چهره اش رو دیدم و بالافاصله مشت شدن دستش قند تو دلم آب کرد.
- گوه خورده مرتیکه… دارم براش.
تقه هایی که به در میخورد لبخند کمرنگ روی لبم رو پاک کرد و تنم رو لرزوند.
تحمل یه داستان جدید رو نداشتم.
سام در رو باز کرد که دختری آشفته خودش رو تو حیاط انداخت و شروع به گریه کرد.
- وای خداروشکر… خداروشکر که سالمی… مردم تا برسم اینجا… سهیلا گفت چیزی نشده ولی من باورم نمیشد… خداروشکر خوبی
- تو اینجا چیکار میکنی مریم… زشته تو در و همسایه… بیا بریم بیرون حرف بزنیم… بیا.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اسپایدرمن

    2

    خیلی رمان قشنگی هست🫠❤️

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۵ ماه پیش
  • Zahra

    1

    پاکزاد گوشت تلخ😕

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۵ ماه پیش
  • لیانا

    2

    وای چقدر از این پاکزاد متنفرم 😑

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    شاید نظرت تغییر کرد😁

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    1

    جووون💛💛 چه غیرتیم میشه واسه آلا اق سامی😏😏. بعد یه سوال چرا آلا مامانش رو با اسم کوچیک صدا میکنه

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    جز هم کسی رو ندارن و نشون میده رابطه بینشون فراتر از مادر و فرزندیه

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    1

    👍🏼👍🏼👍🏼 دقیقا نفس🙂🙂

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۵ ماه پیش
  • هلی

    1

    از همین الان حس میکنم دلم میخواد پاکزاد بزنم

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزم😂

    ۵ ماه پیش
  • Hanane

    1

    این دختره کی بوووووووود؟ چیکار داشت؟

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مریم که در ادامه داستان بیشتر میشناسیدش

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    1

    این پاکزاد چرا انقدر پرروئه؟😐والا فامیلیش با شخصیتش ۱۸۰ درجه تفاوت داره😂

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    باید یه چیزایی روشن بشه که بفهمید چرا دانیال اینی که هست شده

    ۵ ماه پیش
  • هلنا

    1

    خیلی هیجان داره همش یه شوک جدید بهمون وارد میکنی نویسنده

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    ادامه داستان از اینم هیجان انگیزتر هستش

    ۵ ماه پیش
کپی شد!