افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت پنجاه و پنجم :
16
«خیلی خوشحالم که فرصت صحبت داشتیم. واقعاً امیدوارم قدم جای من بگذاری. دوست داشتنی میشد اگر تو هم اینجا در دربار بهار بودی، واقعاً دوستداشتنی.» انگشتانش گره خورد و باز شد. «شاید قبل از بازگشتت به ویمزی بار دیگه صحبت کنیم، تا اون کلمه رو دوباره بهم یادآوری کنی. اوه، فراموشکاری من واقعاً بامزست.»
لبخندم روی صورتم حک شده بود. روک کنارم جابجا شد، اما جرأت نکردم به او نگاه کنم.
لطفا صبر کنید...