افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت پنجاه و چهارم :
چشمان یکدیگر را نمی دیدیم. بسیاری از الف های که به آنان سلام کردم، حامیان فعلی یا سابق من بودند، مانند سوالوتِیل که با صدای بلند مرا در گفتگو درباره سفارش گذشتهاش درگیر کرد، درحالی که دیگران در صف با حسادت از روی شانههایش نگاه میکردند. همه آنها با هنر من آشنا بودند.
با گذشت عصر، بیحوصلگی من بیشتر شد. به زمان نیاز داشتم تا قبل از غروب مواد اولیه جمعآوری کنم. از آن مهمتر، حال
لطفا صبر کنید...