فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سیزده :
به سمت روشویی کارگاه رفتم و دستان گل آلودم را زیر شیر آب گرفتم.
خنکای آب پوست گر گرفته تنم را کمی آرام کرد.
به آرنجم خیره شدم، جای انگشتانش روی پوست دستم سوزن سوزن میشد.
همان نقطه را هم زیر آب گرفتم و در دل نالیدم:
ـ دیبا چته؟ چرا اینقدر هولی؟؟ به خودت بیا زن.
صدایش رنگ خنده داشت:
ـ استاد مردیم از گشنگی!
سریع حوله کنار روشویی را برداشتم دستانم را خشک کردم.
در آینÙ
لطفا صبر کنید...
