فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سوم :
کلافه دستی میان موهایم کشیدم و نفسم را محکم بیرون فرستادم.
روی قفسه سینهام حس سنگینی میکردم.
از این مهمانیهای مسخره و تکراری متنفر شده بودم اما چارهای نداشتم، باید تحمل میکردم حتی اگر مجبور میشدم با یک مشت پیرزن هوسباز دمخور شوم.
از داخل کیف دستی کوچکی که همراه داشتم، سیگار مورد علاقهام را بیرون کشیدم و نخی از آن را بین لبهای رژ خوردهام قرار دادم اما روشنش نکردم.
به خودم قول داده بودم این عادت سیگار کشیدن را ترک کنم اما آدم است دیگر، گاهی هوس چیزهایی را میکند که نباید… .
سیگار خاموش بین لبهایم جا خوش کرده بود که به آسمان شب خیره شدم، دریغ از یک ستاره!
نسیم خنک و خوشبو، طعم گس سیگار و تابی که تکانهای ریز میخورد میتوانست ترکیب آرام بخشی باشد اما نه تا وقتی که جماعتی پست و دیوانه داخل عمارت بزم به راه انداخته بودند.
صدای قدمهایی را از پشت سر شنیدم.
نیازی به برگشتن نبود، چیستا بود که مثل شبهی سمج دائم به دنبالم میآمد.
- زرین خانوم گفتن برید پیششون.
کلافه سیگار را از میان لبهایم برداشتم و میان مشت فشردم.
سیگار له شده را روی زمین انداختم.
از روی تاب بلند شدم و به سمت داخل سالن راه افتادم.
خطاب به چیستا که سعی میکرد همگام با من قدم بردارد گفتم:
- اون پسره، احمد… حالش چطوره؟
چیستا شانه بالا انداخت و جواب داد:
- نمیدونم، با زرین خانم رفتن تو اتاق!
ته دلم یک جوری شد، دلم برایش سوخت انگار.
او فقط یک قربانی بود، یک مهره در بازی کثیف زرین و امثالش.
به ایوان که رسیدیم، در چوبی عمارت با شتاب باز شد و همان پسر نوازنده با توپ پر بیرون آمد و دو نفر دیگر هم به دنبالش.
به نظر میرسید سعی در آرام کردنش داشته باشند اما چندان هم موفق نبودند.
خودم را کنار کشیدم و بدون اینکه از آنها نگاه بگیرم، خطاب به چیستا گفتم:
ـ تو برو داخل.
دست به سینه ایستادم و تفریحانه به بحثی که میانشان بالا گرفته بود گوش سپردم.
ـ ول کن دستو، ول کن مازیار... شما میخواین بمونید، بمونید ولی من دیگه نمیتونم تو این سگ دونی اجرا کنم، بابا داره عوقم میگیره… حالیته؟؟!
مازیار که از بقیه کم سن و سالتر به نظر میرسید و باندانای مشکی و سفیدی به پیشانی بسته بود، با کف دست محکم به سینه پسر کوبید و تقریبا داد کشید:
ـ رهام! تو چرا یهو کله میکنی مرد حسابی؟ ما قرارداد امضاء کردیم الاغ... اگه الان بذاری بری جواب اینا رو چی بدیم؟ این جماعتی که من دیدم پولی که گرفتیم با مازادش پس که میگیرن هیچی، یه قلاده هم عین همین یارو میندازن دور گردنمون و همینجا کونمون میذارن!
از ادبیات مفتضحش خندهام گرفت اما سریع لبخندم را فرو خوردم.
دوست دیگرش با موهای بافت آفریقایی و حلقهای که به پره بینیاش آویزان کرده بود جلو آمد و با لحنی صلح طلبانه گفت:
ـ بابا ما مگه اولین بارمونه اینجور جاها اجرا میکنیم؟ تو پولتو بگیر چیکار به این کارا داری؟ به ما چه اصلا؟
رهام با غیظ قدمی جلو گذاشت و روبهروی او ایستاد و با خشم غرید:
ـ چرا چرت میگی؟ ما کدوم مهمونی رفتیم که مهموناش قلاده به دست باشن و جوون مردم و با وعده پول خر کنن بعدم به عنوان برده جنسی ازش سواستفاده کنن؟ هان؟
مازیار خودش را بین آن دو جا کرد و با لحن مسالمتآمیزی گفت:
ـ بابا یارو پیش خودش گفته شوگر مامی چیزی بلند میکنم هم عشق و حاله هم یه پولی ازش میکشم ولی خبر نداشته قراره دهنش سرویس بشه… آدمی هم که اینجوری فکر میکنه هرچی سرش بیاد حقشه، به ما چه دخلی داره داداش من؟
رهام با غیظ چهره درهم کشید و حین رد شدن از کنارش، کاملا عامدانه تنه محکمی به او زد و زیر لب غرید:
ـ گوه فلسفی نخور بابا!
ابروهایم با خنده بالا پریدند.
صبر کردن را جایز ندانستم، قدم محکمی جلو گذاشتم که از صدای برخورد پاشنه تیز کفش به روی موزاییکها، توجه هر سه نفرشان به این سمت جلب شد.
رهام که تازه من را دیده بود جاخورده سرجایش ایستاد و نگاهش رنگ تعجب گرفت.
پوزخندی زدم و قاطع و بیانعطاف گفتم:
ـ دوستات راست میگن، اگه بزنی زیر قرارداد براتون خیلی بد تموم میشه.
نگاه از بالا به پایینی به هر سه انداختم و به حالت دستوری ادامه دادم:
ـ طبق قرارداد تا ساعت دو اینجا هستید، بعد از اون هرجا دلتون خواست برید اما... .
انگشت اشارهام را به حالتی تهدید گونه بالا گرفتم و تاکید کردم:
ـ اگر جزییات امشب جایی درز کنه... عاقبتتون خیلی، خیلی بدتر از اون پسره میشه، امیدوارم حرفامو جدی بگیرید آقایون.
لبخندی ضمیمه صحبتم کردم و حین عقب گرد کردن، خطاب به رهام با تمسخر گفتم:
ـ خیلی شور نزن، چند ساعت دیگه از این سگ دونی خلاص میشی.
موهایم را با ادا از روی شانه کنار زدم و وارد عمارت شدم.
چندی بعد پسرها برگشتند و مشغول شدند.
دیدم که رهام عصبی و ناآرام نفسش را محکم بیرون میفرستاد. همانطور که با خشمی فرو خورده من را می پایید، قسمتی از موهایش را بیدقت و کلافه به کمک کش مویی که دور مچ داشت محکم بالا بست و با اصطکاک نگاهش را از من گرفت و سراغ گیتارش رفت.
لاقید به رویش نیشخندی زدم که خشم نگاهش شدت گرفت.
پسرها با تردید به رهام نگاه انداختند که با دیدن اخمهای درهم و چهره سرد و عبوس او، نیم نگاهی سمت هم انداختند و بالاخره شروع کردند.
صدای موزیک بلندتر شده بود و جمعیت بیشتر.
همه مست و پاتیل میرقصیدند و خودشان را به این در و آن در میزدند، حالم از همه آنها بهم میخورد.
به سمت اتاقی که زرین در آنجا حضور داشت رفتم و در زدم.
زرین در یکی از اتاقهای به اصطلاح وی آی پی نشسته بود و احمد را هم روی زمین نشانده بود و سیگار میکشید.
خاکستر سیگارش را هم هرازگاهی روی کمر پسر بیچاره میتکاند و انگار از این کار حسابی کیفور میشد.
رد قرمز شلاق یا نمیدانم، یک چیزی در همین مایهها روی پوست روشن پسر فلک زده به وضوح مشخص بود.
به گردن پسر هنوز قلاده وصل بود و پوزه بند روی صورتش از شدت استرس، با اشک و عرق خیس شده بود.
زرین با دیدنم لبخندی زد و با لحنی فاتحانه گفت:
-اومدی؟ اسباب بازی جدیدم چطوره؟
جوابی ندادم و فقط به احمد خیره نگاه میکردم.
چشمهایش پر از وحشت و التماس بود، برق اشک نگاهش را عاجزانهتر کرده بود.
دلم پیچ خورد.
معدهام مدام میجوشید.
اسید ترش و داغ معده تا گلویم بالا میزد و من به سختی کنترلش میکردم.
زرین قهقههای زد و گفت:
ـ نگران نباش، بهش خوش میگذره… مگه نه احمد؟
احمد با صدای خفه شده که به سختی از پشت پوزه بند در میآمد ناله کرد که زرین دیوانه وار با صدای بلند خندید.
ـ ببین چقدر مودبه.
از آن همه وقاحت و بی شرمی به ستوه آمده بودم.
نمیتوانستم بیشتر از این تماشا کنم.
سری به نشانه احترام تکان دادم و به سختی گفتم:
ـ خوش بگذره!
گفتم و فورا عقب گرد کردم.
به سمت داخل سالن که برگشتم حالم روبراه نبود.
احساس گناه میکردم اما چارهای هم نداشتم.
سنگینی نگاهی را حس کردم، سر بلند کردم و در جمع چشم گرداندم که نگاهم به بند موزیک رسید.
رهام با دیدن نگاهم، انگار که دستپاچه شده باشد سرش را فوری پایین انداخت و با شدت بیشتری سیمهای گیتار را به بازی گرفت.
انگار تلاش میکرد اضطرابش را با موسیقی پنهان کند.
درست مثل ″او″
با فکر به او معدهام بدتر جوشید.
با مکث نگاهم را از رهام گرفتم و به سمت بار رفتم.
یک شات ویسکی درخواست کردم و روی صندلی نشستم.
چیزی در سرم بوم بوم صدا میداد.
شقیقههایم دردناک بودند، دردشان از همان نقطه راه میگرفت و در کل سر و گردنم پخش میشد.
شات ویسکی را به دست گرفتم و یک نفس سر کشیدم، تلخی الکل گلویم را نیش زد.
اما خوب بود، حداقل چندی از افکار درهم و برهمی که در سر داشتم جدا میشدم.
شات سوم را که سر کشیدم چیستا به سرعت کنارم قرار گرفت.
شات آماده بعدی را با احتیاط از دستم جدا کرد و مضطرب نالید:
ـ باید تا آخر شب هوشیار باشین.
دست چیستا را با تشر پس زدم و اخم آلود نگاهش کردم.
درست میگفت، باید هوشیار میماندم.
از اینکه حق با او بود، حرصم گرفت اما حرفی نزدم و بدون فکر به سمت بند موزیک حرکت کردم!
نوازنده گیتار الکتریک هنوز هم غرق نواختن بود، چشمهایش بسته و انگشتانش با چنان مهارتی روی سیمها می رقصیدند که انگار با هر نت، داستانی را روایت میکرد.
باز هم مثل او!
چه ناجوانمردانه هرچیز کوچکی مرا یاد او میانداخت.
با فکر به او تنها یک جمله در ذهنم مدام تکرار میشد:
ـ نمیگذرد، حتی اگر بسیار گذشته باشد... .
اشک میخواست بالاخره پیروز شود که مصرانه اجازه ندادم.
محکم پلکی زدم و دم عمیقی گرفتم.
در تاریکی و روشنی سالن به آرامی کنارش ایستادم.
لطفا صبر کنید...
