پارت صد و نود :

گفت، همان چیزی که مرد مقابلش از آن هراس داشت. تشت رسوایی‌ که بر زمین بیفتد ساز خاموشی دارد، اما بدجور عرش را می‌لرزاند. ماه‌بانو پوزخندی به چهره‌ی مبهوتش زد.
- نامرد! با همه چیت ساختم، گفتم... .
خرواری از غصه‌ی بی‌وقتی در گلویش جا خوش کرده‌ بود که قادر به هضمش نبود.
- گفتم همه توی زندگیشون مشکل مالی پیدا می‌کنن، گفتم همه خطا می‌کنن، باید بسازم.
دستانش کنار تنش آویزان ماندن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    2

    دلم برا ماه بانو نمیسوزه دلم برا حسام میسوزه هر چند از رو ناچاری ماه بانو این زندگی رو انتخاب کرد ولی هیچ وقت با حسام رفتار محبت آمیزی نداشت

    ۷ ماه پیش
  • عادله

    0

    خیلی وحشیه.خودش پیشنهاد میده خودشم مث سگ پاچه حسامو میگیره. روانیه

    ۲ ماه پیش
  • هدی

    1

    یه بارم نشد بشینن عین آدم حرف بزنن

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    0

    خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕💕 چند پارت مونده که تموم بشه

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️