پارت صد و هشتاد و نهم :

جمله‌ی کوتاه زیرلبی‌اش مهر سکوت بر لبان ماه‌بانو چسباند. چرا راست و حسینی حرفش را نمی‌زد؟ چیزی عین کلاف دور ذهنش پیچیده‌ بود که هر چقدر سعی در باز کردن گره‌هایش داشت به بن‌بست می‌خورد. شاید بهتر بود از پدرشوهرش کمک بگیرد.
- همه‌چی رو میگم، وقتشه بفهمه پسرش چه جونوریه!
نفهمید که فکرش را بلند بر زبان آورد، زمزمه‌‌‌اش، مرد ساکت نشسته بر مبل را از جا پراند. نگاه پکرش انگار چیزی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان لیلا جان دست گلت درد نکنه عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    0

    😵 💫😵 💫😵 💫😵 💫😵 💫😵 💫😵 💫😵 💫

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️