زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هشتاد و نهم :
جملهی کوتاه زیرلبیاش مهر سکوت بر لبان ماهبانو چسباند. چرا راست و حسینی حرفش را نمیزد؟ چیزی عین کلاف دور ذهنش پیچیده بود که هر چقدر سعی در باز کردن گرههایش داشت به بنبست میخورد. شاید بهتر بود از پدرشوهرش کمک بگیرد.
- همهچی رو میگم، وقتشه بفهمه پسرش چه جونوریه!
نفهمید که فکرش را بلند بر زبان آورد، زمزمهاش، مرد ساکت نشسته بر مبل را از جا پراند. نگاه پکرش انگار چیزی
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان لیلا جان دست گلت درد نکنه عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞