اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و هشتم :
سرگرد حاتم در حالیکه به دستبندهای نقره ای دستان ایرج قفل میزد گفت:
- به زودی مدارک لازم در مورد پروژه ی الماس رو هم کامل میکنیم. اما عجالتا شما همراه ما تشریف میارید پاسگاه تا وقتی همه چی روشن بشه.
بیرون از این اتاق چیزی توی دل سامان فرو ریخت و تنش یخ کرد. با عجله از اتاق بهمن فاصله گرفت و به طرف در خروج پا تند کرد. تمام مدارکی که سرگرد حاتم نیاز داشت دست او بود. اسنادی که ایرج از آن بی
لطفا صبر کنید...

شادان
0عجب ریسکی میخواد بکنه همایون .. ..سامان اینقدم مطمئن نیست