پارت نود و هشتم :

سرگرد حاتم در حالیکه به دستبندهای نقره ای دستان ایرج قفل میزد گفت:
- به زودی مدارک لازم در مورد پروژه ی الماس رو هم کامل میکنیم. اما عجالتا شما همراه ما تشریف میارید پاسگاه تا وقتی همه چی روشن بشه.
بیرون از این اتاق چیزی توی دل سامان فرو ریخت و تنش یخ کرد. با عجله از اتاق بهمن فاصله گرفت و به طرف در خروج پا تند کرد. تمام مدارکی که سرگرد حاتم نیاز داشت دست او بود. اسنادی که ایرج از آن بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عجب ریسکی میخواد بکنه همایون .. ..سامان اینقدم مطمئن نیست

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️