دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت پنجاه و نهم :
تقریبا ده دقیقه بود که ما در حال پیاده روی بودیم.
اون سریع وبا قدم های بلندی راه می رفت،ومن هم مجبور بودم خودم رو به اون برسونم.
_توکه خودت این اطراف و میشناسی ،جایی رو سراغی داری که غذاش خوب باشه.
من معمولا این سمتی نمیام برای همین خوب نمی شناسم.
گوشیش رو از جیبش در آورد و گفت:
_صبر کن یه برنامه داشتم که بهترین رستوران های هر خیابون ومحله رو مشخص میکرد...
وسط حرفش پرید

لطفا صبر کنید...

زهرا
0میدونی عذاب میکشم وقتی به خط آخر پارت میرسم؟! 😭 کی دوشنبه شب میشهههههههه😭