پارت پنجاه و نهم :


تقریبا ده دقیقه بود که ما در حال پیاده روی بودیم.
اون سریع وبا قدم های بلندی راه می رفت،ومن هم مجبور بودم خودم رو به اون برسونم.
_توکه خودت این اطراف و میشناسی ،جایی رو سراغی داری که غذاش خوب باشه.
من معمولا این سمتی نمیام برای همین خوب نمی شناسم.
گوشیش رو از جیبش در آورد و گفت:
_صبر کن یه برنامه داشتم که بهترین رستوران های هر خیابون ومحله رو مشخص میکرد...
وسط حرفش پرید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    میدونی عذاب میکشم وقتی به خط آخر پارت میرسم؟! 😭 کی دوشنبه شب میشهههههههه😭

    ۹ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    صبر کن دوشنبه به زودی فرا میرسه😍

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️