پارت هفتاد و هفتم :

با احساس درد بدی در سرم چشهایم را باز می‌کنم و در حالی که فکر می‌کنم چرا باید این درد در سرم پیچیده باشد، صدای ننه را می‌شنوم.

- چشماتو باز کن ننه! صدامو می شنوی؟

- اجازه بدین که استراحت کنه احتمالاً کم کم به هوش میاد.

صدای احسان بزرگمهر را می‌شنوم که مشغول صحبت با گوشی همراهش است.

- گفتم که بهتون زنگ می‌زنم فعلاً گیرم یکی از بچه‌ها رو آوردم بیمارستان. ببین بØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️