پارت سوم :

مردی پنجاه-شصت‌ساله که دکترای خود را از انگلیس گرفته بود و با توجه به نمره‌ها و معدلم، استاد راهنمایی پایان‌‌نامه‌‌ام را قبول کرده بود.
چند ضربه به درب زدم و بعد از اجازه‌ی استاد وارد شدم. اگر بگویم اتاقش قطعه‌ای از بهشت بود، دروغ نگفتم! دورتادور گلدان چیده شده بود و تمام دیوار، قفسه‌ی کتاب‌هایش بود، پنکه‌ی قدیمی که پلاک دانشگاه و سال هزار و سیصد و پنجاه‌وپنج را داشت کنار دیوار ایستاده بود. میز بزرگ چوبی‌اش با کتاب و دفتر و قلم پوشیده شده بود و فنجان نیم‌خورده‌ی قهوه و سیگارهای بهمنش در کنار عکس بانویی سالخورده، هارمونی زیبایی ساخته بود. سلام کردم و به اشاره‌اش روی تک صندلی چرمی مقابل میزش نشستم. هرچند که مرا می‌شناخت؛ اما توضیحی کوتاه از خودم و رزومه‌ام دادم و منتظر پاسخش ماندم. استاد پس از اینکه دست‌هایش را به هم قلاب کرد و روی میز گذاشت، گفت:
- خب خانم راد با توجه به توضیحاتتون و پیش‌زمینه‌ای که دارید و البته بکر بودن موضوع که اگه اشتباه نکنم درباره‌ی...
فصل اول دست‌نویسم را برداشت و با نگاهی کوتاه سخنش را ادامه داد.
- بله درباره‌ی «مقایسه‌ی نحوه عملکرد افراد مبتلا به اسکیزوفرنی، افسردگی و افراد عادی و بهنجاره در محیط آزمایشگاه و با آزمون‌های روانی گرید یک» هستش، من پایان‌نامه‌تون رو می‌پذیرم؛ اما واقعاً از شما کار می‌خوام، کار خوب هم می‌خوام! احتمالاً اطلاع دارید که به خاطر مهمان‌بودنتون می‌تونم هر لحظه از استاد راهنمایی انصراف بدم و بدون تعارف عرض کنم، قطعاً اولین کم‌کاری و خطایی که ببینم این کار رو خواهم کرد! الان هم به عنوان اولین کار می‌خوام که یه تعریف جامع از اسکیزوفرنی برام بیارید و طی ده روز آینده با کیس پژوهشی که بهتون معرفی می‌کنم ملاقات داشته باشید و گزارش اولیه رو نهایتاً تا دو روز بعدش بهم تحویل بدید. سؤالی نیست؟
به معنای واقعی کلمه ذوق داشتم! بالاخره قرار بود بعد از پنج سال و نیم درس خواندن، کار کیفی کنم و این کم چیزی نبود! در تمام این سال‌ها به جز شش ماه کاروَرزی آن هم به زور استاد اکرمی، فقط کارهای تحقیقی و کَمی انجام داده بودیم.
- خیلی هم عالیه استاد، بنده تمام تلاشم رو می‌کنم که ناامیدتون نکنم.
استاد تبسمی کرد و بعد از توضیحات مورد نیاز، اجازه خارج‌شدن داد. پس از خروج از اتاقش با صحرا تماس گرفتم و قرار شد برای ساعت پنج به مطبش بروم. تا آن موقع دوساعتی وقت بود و نمی‌دانستم چه کنم! نه آن‌قدر زمان زیادی بود که به منزل بروم، نه آنقدر کم که بروم سمت مطب و مقابل درب منتظر بمانم. سرگردان از درب دانشگاه بیرون زدم و به‌سمت ماشین حرکت کردم.
در ذهنم با خودم کلنجار می‌رفتم و برای پر کردن وقت خالی دنبال راه‌حلی بودم که چشمم به کافه‌کتاب مقابل دانشگاه افتاد!
بهترین کار ممکن همین بود، استراحتی کوتاه در محیط دنج کافه! پس خودم را به یک قهوه و دقایقی آرامش دعوت کردم و وارد کافه شدم.
پس از سفارش قهوه به‌سمت کتابخانه‌ی انتهای کافه رفتم و با ذوقی کودکانه تمام کتاب‌ها را از نظر گذراندم. قفسه‌های چوبی آن‌قدر کتاب‌های مختلف در خود جا داده بودند که فقط یک‌ربعی مشغول بررسی‌شان بودم و ناگهان چشمم به کتابی خورد که من را به چهار سال پیش برد! کتابی که هدیه‌ای از جانب او بود و من با چه عشقی می‌خواندمش! کتابی که با خط به خطش، خودم را الی و اورا نوآ تصور کردم.
عجیب بود این رمان را کمتر جایی در ایران داشت و حالا در این لحظه اینجا بود! انگار فقط آمده بود که من را یاد او بندازد. روی کتاب نوشته بود "The NoteBook" و چقدر همین چند حرف ساده به من دهن‌کجی می‌کرد!
رمان را برداشتم، پشت میز نشستم و صفحه‌ی اول را باز کردم.
- "تقدیمی به لعیای زیبا"
پس این هم هدیه بود! اما چه بر سر لعیا و عشقش آمده بود که زیر این جمله مهر خورده بود «اهدایی به کافه کتاب»! صفحه‌ی بعد را آوردم«فصل اول: خورشید تازه طول کرده، از پنجره به باغ نگاه می‌کنم انگار روی دنیا گرد مرگ پاشیدند...»
و همین نصف خط ابتدایی کافی بود تا به آن روز سرد زمستانی بروم.
"با لپ‌های یخ کرده و قلبی که از عشقش با تمام توان به سینه می‌کوبد، مقابلش ایستادم. سال دوم دانشگاه است و روز عشاق. برایم به عنوان کادو، کتابی گرفته. روبه‌رویم می‌‌ایستد و می‌گوید:
- اینو واسه تو گرفتم سرمه، می‌دونم بیشتر از هر خرس و شکلاتی، کتاب دوست داری!
شیرینی قندی که در دلم آب شد تا کامم می‌رسد! نمی‌دانم چگونه ابراز کنم احساساتی که قلبم را پر کرده است؛ پس هرچه عشق دارم در نگاهم می‌ریزم و می‌گویم:
- وای تو بهترینی! چطوری اینو پیدا کردی؟!
و اسم کتاب را زمزمه می‌کنم:
- "دفترچه خاطرات " وای نسخه‌ی آمریکاییش هم هست! پسر تو یه‌دونه‌ای.
می‌خندد و می‌گوید:
- قربون ذوق‌کردنت برم من، برو بخون؛ ولی فقط به یاد من.
خودم را لوس می‌کنم و درحالی‌که کتاب را با دو دست در آغوش کشیده‌ام و به سینه چسبانده‌ام، می‌گویم:
- مگه میشه جز تو به کس دیگه‌ای هم فکر کنم؟
باز می‌خندد و من را بیش از پیش عاشق خنده‌اش می‌کند. طرح لبخندش را در ذهنم حک می‌کنم و می‌گویم:
- «خنده‌هایت را دوست دارم.... بیشتر بخند احسان عظیمی!»"
با زنگ گوشی همراهم، رشته‌ی افکارم پاره شد و چقدر متشکر بودم از فرد پشت خط‌! به شماره‌ی ناشناس روی گوشی خیره شدم و هرچه فکر کردم نتوانستم تشخیص دهم کیست! پس خط را آزاد کردم و مثل همیشه گفتم:
- جانم؟
- سلام سرمه!
صدای پسر آشنا بود؛ اما من همیشه در تشخیص صداها گیج بودم.
- سلام شما؟
- عه نشناختی؟
در دل گفتم:«آخه بنده‌ی خدا من بابام هم با خط غیر خودش زنگ بزنه نمی‌شناسم! تو که جای خود داری!»
- نه متأسفانه! معرفی می‌کنید؟
- نیکانم، پسر مادام.
نیکان؟ او شماره‌ی مرا از کجا آورده بود؟ و از آن مهم‌تر با من چه کار داشت؟!
- آهان شرمنده نشناختم! خوبین؟ جانم؟
صدای پسر همزمان با صدای بوق ماشین در گوشی پیچید.
- مرسی. می‌‌خواستم ببینمت.
مرا ببیند؟ اما برای چه؟ ناخودآگاه از ذهنم گذشت که«خب مثل اینکه بخت ماهم مثل این فیلم و رمان‌ها قراره با همسایه‌ی خوشگل و پولدار باز بشه!» بی‌توجه به افکار پوچم، نفسم را بیرون دادم:
- مشکلی نیست؛ ولی برای چی؟
با لحنی که مشخص بود هم عجله دارد هم مایل نیست پشت تلفن چیزی بگوید، پاسخ داد:
- یه موضوع مهمیه که حتماً باید باهات در میون بذارم... اگه اوکیی امروز یه کافه قرار بذاریم ببینمت.
کمی نگران و بیشتر از آن کنجکاو شدم؛ اما قرارم با صحرا هم بود و نمی‌شد کنسلش کنم.
- حقیقتاً الان وسطِ شهرم و ساعت پنج هم قرار دارم و فکر نمی‌کنم که برسم؛ ولی اگه لطف کنید و بگین که چی شده...
نیکان با عجله‌ای که شور به دلم انداخت، حرفم را نیمه‌تمام گذاشت.
- منم طرف بازارم. تا اون‌موقع هم یک ساعت و نیم مونده، ببینمت؟
فنجانم را روی میز گذاشتم و جدی گفتم:
- راستش اصرارتون داره نگرانم می‌کنه!
- بحث مهمیه؛ ولی بد نیست. نگران نشو. بیام دنبالت یا ماشین داری؟
حس کنجکاویم غلبه کرد و با فکر به اینکه از احوال مادام و دلیل رفتار آقاسعید هم از او خواهم پرسید، پیشنهادش را قبول کردم.
- نه ماشین آوردم. فقط کجا بیام؟
نیکان سریع گفت:
- لوکیشن برات می‌فرستم. کاری نداری؟
- اوکی. پس فعلا!!
- می‌بینمت.
گوشی را پایین آوردم و درحالی‌که در ذهنم برای حدس موضوع موردنظر نیکان در تلاش بودم، شماره‌اش را سیو کردم.سپس کتاب را از روی میز برداشتم و به‌سمت صندوق رفتم.
به محض قرار گرفتن روبه‌روی پسری که با تیپ امروزی پشت صندوق نشسته بود، جلو رفتم و گفتم:
- سلام جناب وقت‌به‌خیر! اگه ممکنه صورت حساب لطف کنید، میز هفت بودم.
و با بالا آوردن کتاب حرفم را کامل کردم.
- این کتاب رو هم می‌خوام. لطفاً قیمتش رو بفرمایید تا تقدیم کنم.
پسر که درحال وارد کردن سفارشات مشتری داخل سیستم بود، نیم‌نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
- قابل نداره خانم ولی شرمنده کتاب‌ها فروشی نیست.
مصمم‌تر از قبل روی خواسته‌ام پافشاری کردم.
- بله می‌دونم اهدایی هستن؛ ولی من اینو می‌خوام، هر قیمتی هم بگید موردی نداره. من خیلی وقته دنبال این نسخه‌ش هستم؛ ولی پیداش نکردم. لطفاً اگه امکانش هست بگید.
پسر با این همه اصرارم چشم از مانیتور کند و نگاهم کرد.
- تاجایی که من می‌دونم امکان فروششون نیست؛ ولی بذارید به مدیریت اطلاع بدم.
بعد بلند شد و به‌سمت پله‌های طبقه‌ی بالا رفت و پس از چند دقیقه به همراه مردی پا به سن گذاشته؛ اما بسیار خوش‌پوش، به‌سمتم آمد. وقتی مسیر راه‌پله تا میز پیشخوان طی شد، مرد که با آن موهایی یک دست سفید، کت‌شلوار و کراوات نوک‌مدادی و آن عصای عقاب‌نشان من را یاد مردان دهه چهل و پنجاه می‌‌انداخت، مقابلم رسید و گفت:
- سلام بانو، مشکلی پیش اومده؟
با لبخندی که حاصل از آن حس آشنا بود، پاسخ دادم:
- سلام نه مشکلی که نیست، فقط من می‌‌خواستم این کتابو بخرم؛ البته اگه امکانش باشه؛ اگر هم نیست اشکالی نداره.
مرد نگاهی به کتاب در دستم انداخت.
- کتاب‌های اینجا فروشی نیست بانو.
به اینجای حرفش که رسید لبخندم محو شد؛ اما با شنیدن ادامه‌ی کلامش که گفت:«ولی اگه واقعاً براتون مهمه، می‌تونید به امانت ببرید.» ذوق‌ باز به نگاه قدردانم برگشت.
- خیلی ممنونم! تا کی می‌تونه دستم باشه؟
مرد لبخند پدرانه‌ای زد و پاسخ داد:
- تا هروقت که همین‌قدر براش ذوق داشته باشین.
با لبخندی که عمیق‌تر شده بود، از هردو تشکر کردم و بعد از حساب کردن میز به قصد خروج به‌سمت درب چرخیدم که صدای آقای حیدری مانعم شد.
- راستی بانو! ما نشست‌های ادبی و فرهنگی یا حتی دوستانه و سرگرمی هم داریم. اگه دوست دارین شماره تماس و اسمتون رو اینجا بنویسین تا داخل گروه عضوتون کنیم.
- خیلی هم عالی! چرا که نه؟
پس از نوشتن شماره‌ام از کافه خارج شدم و به‌سمت لوکیشن ارسالی نیکان رفتم. با رسیدن به رستوران مورد نظر، تازه به این پی بردم که چقدر گرسنه‌ام! نیکان را که داخل ماشین، مقابل رستوران دیدم، با تک‌بوقی حضور خودم را اعلام کردم و جلوتر از او پارک کردم و بعد از خروح از ماشین به‌سمتش رفتم. او که مقابل درب ورودی منتظرم بود، دستش را به‌سمتم دراز کرد:
- سلام سرمه‌جان مرسی که اومدی، واقعاً به کمکت نیاز دارم.
دستش را فشردم و باخنده گفتم:
- سلام پشت تلفن حرفی از کمک نبودا! راستی اصلاً شماره منو از کجا آوردین؟
نیکان با خنده دستی پشت سرش کشید:
- از گروه ساختمون!
درحالی‌که باخنده سری تکان می‌دادم، جلوتر از او وارد کافه می‌شدم:
- امان از عصر ارتباطات!
همراه با او وارد محیط گرم رستوران شدیم و به انتخاب نیکان روی اولین میز نشستیم.
ناخودآگاه شروع به نتیجه‌گیری از رفتارش کردم و مثل همیشه که قلم و کاغذی آمده گوشه‌ی ذهنم داشتم، شروع به نوشتن نتیجه‌گیری‌ها کردم و قلم را روی تن کاغذ رقصاندم " انتخاب اولین گزینه برای نشستن= استرس بالا!"
بعد از سفارش، منو را کنار گذاشتم و جدی ابرو درهم کشیدم:
- خب درخدمتم، برای چی گفتین بیام؟
نیکان لبخندی زد و شوخ زمزمه کرد:
- اول از همه منو مفرد صدا کن که اصلا عادت ندارم با دوستام انقدر سنگین حرف بزنم... راستی ما دوستیم دیگه؟
اطمینان‌بخش پلک خواباندم:
- اگه شما مشکلی نداشته باشی، چرا که نه!؟
نیکان بی‌ تعارف پرسید:
- فراجنسیتی؟ فارغ از تفکرات نخ‌نما؟
مطمئن‌تر از قبل سر تکان دادم:
- بله! من از بچگی به واسطه‌ی کارهای بابام و تاکیدی که به دوست شدن با پسرا داشت، کلا عادت کردم به اینجور روابط؛ و خب یه جورایی مطمئنم شما هم مثل خودمی و سوءبرداشتی از رفتارم نمیکنی... پس خیالت راحت! خب حالا میگی چی شده!؟
نیکان سری تکان داد، و مضطرب دست در هم گره کرد:
- راستش میخواستم یه چیزایی راجع‌به مادام بهت بگم!
دوباره یاد اتفاق امروز افتادم و متعجب خودم را جلوتر کشیدم:
- راستی منم می‌خواستم بپرسم مادام چیزیشون شده؟
نیکان نیِ کنار نوشانه‌اش را به بازی گرفت و زمزمه کرد:
- نه ولی بعد از اومدن تو خیلی اتفاقای عجیبی افتاده!
بی‌طاقت پرسیدم:
- من دردسر درست کردم؟
- نه بابا! ولی رفتاراش عجیب شده.
- چه جوری شده؟
او که صبرش تمام شده بود با خنده اعتراض کرد.
- مامان اینا همیشه میگنSi une femme entend que quelque chose d'inhabituel se passe au paradis, elle trouvera une échelle pour aller voir
یعنی اگر زنی بشنوه که اتفاق غیرمعمولی تو آسمون افتاده، هرجور شده یه نردبون پیدا میکنه تا بره و ببینه چی شده!
پر استفهام لبخندی زدم:
- چه باحال! یعنی چی؟
نیکان به صندلی‌اش تکیه زد و زمزمه کرد:
- یعنی خانوما خیلی کنجکاون که درست هم به نظر می‌رسه. تو هم دو دقیقه هیچی نگو تا من کامل تعریف کنم.
خندیدم و سر تکان دادم.
- خیلی‌خب قبول، فقط زودتر بگو تا نرفتم نردبون بیارم!
نیکان سکوت کرد و خنده‌اش رفته‌رفته محو شد، سپس با غمی غیرقابل انکار در چشمانش، لب زد:
- خب نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم، حقیقتاً صحبت راجع به این موضوع هیچ‌وقت برام آسون نبوده و تازمانی‌که واقعاً مجبور نشم ترجیح میدم چیزی ازش نگم؛ ولی الان اوضاع فرق کرده! ببین سرمه من یه خواهر به اسم نفس دارم... یعنی داشتم! که پنج سال از من کوچیک‌تر بود. یه دختر سرزنده وشاد و ته‌تغاری که تمام زندگی ما بود. نفسم برای من یه دوست بود، برای مادام خواهر بود، برای بابا برادر بود و خلاصه تمام شور و حال ما بندِ وجودش بود و اگه یه روز نبود، خونمون غم داشت و تاریک می‌شد. نمی‌خوام خیلی توضیح بدم؛ چون نه واسه خودم راحته نه دوست دارم تو ناراحت بشی، پس خلاصه‌وارمیگم و ازش می‌‌گذرم.
نفس عمیقی کشید و لبانش را به هم فشرد، انگار که بخواهد مهرومومشان کند تا دیگر چیزی نگوید و این کابوس تمام شود؛ اما نشد و لب باز کرد.
- دختر باهوشمون، عاشق پزشکی بود. با کلی تلاش هم بهش رسید و شد دانشجویِ دانشگاه رودهِن و مثل هر دانشجوی دیگه‌ای با کلی شوق‌وذوق شروع به تحصیل کرد. هرچند که مسیر دور بود و به خاطر رتبه‌ش خوابگاه بهش تعلق می‌گرفت؛ اما به درخواست مادام خوابگاه نرفت و هر روز با ماشین برای کلاساش می‌رفت و میومد. دو سال دانشگاهش به‌خوبی طی شد و همه چیز عالی بود تا اینکه...
سکوت کرد و با قفس‌سینه‌ای که تندتند بالا و پایین می‌شد، نفس عمیقی کشید. ضربانش بالا رفته بود و شش‌هایش حجم کمتری از هوا در خود جای می‌داد و برای چون منی به‌هیچ‌وجه سخت نبود که بفهمم اضطراب و تشویش پس از حادثه، امانش را بریده است!
- تا اینکه سه سال پیش توی راه دانشگاه با ماشینش تصادف می‌کنه! پلیس گفت راننده‌ی وانتی که خواب بوده، از مسیر منحرف میشه و با نهایت سرعت می‌زنه به نفس. پزشکی‌قانونی هم گفت وقتی سر نفس می‌خوره به فرمون دچاره ضربه‌مغزی میشه.
بابهت و تعجب به پسری که برای اشک نشدن بغضِ در گلویش، دست به دامان نفس‌های بلند شده بود، نگاه کردم.
- بعد از تصادف حدود سه ماه توی کما می‌مونه، درسته که اون سه ماه برای ما سه قرن گذشت و آسیب‌های بدی به روان همه‌مون وارد کرد؛ ولی باز هم امید داشتیم! باز هم دلمون خوش بود به اون خط کج روی مانیتور و شکر خدا می‌کردیم؛ اما بعد از روزی که اون خط صاف شد و دیگه نزد، وقتی نفسِ نفسم قطع شد، وقتی ملافه سفید رو صورتش کشیدن، وقتی چشماش رو برای همیشه روی دنیامون بستت، ما سه نفر هم مردیم! شاید ظاهراً زنده بودیم؛ اما دیگه زندگی نکردیم. تمام آرامش و آسایشمون از هم پاشید. مادام یک ماه داخل کلینیک اعصاب‌وروان بستری شد، کمر بابا شکست و منم تو اوج جوونی پیر شدم. خیلی طول کشید تا به خودمون بیایم و دوباره سرپا بشیم، البته مثل قبل که نشدیم؛ ولی بازم من و بابا تا حدودی خودمونو جمع‌وجور کردیم، اما مادام نه! مادام وقتی جنون کوتاه مدتش تموم شد و از کلینیک خارج شد، کم‌کم افسردگی اومد سراغش. دیگه نه با آشناها رابطه برقرار کرد، نه اجازه داد دوستاش بیان دیدنش. نه بیرون می‌رفت و نه کسی رو خونه راه می‌داد. توی این چند ماهم اخیر خیلی منزوی‌تر شد. به‌طوری‌که روان‌شناسش ازش قطع امید کرد و گفت:«مرحله بعد دوباره به همون دیوانگی برمی‌گرده.» همون حالی که به خاطرش بستری شد، همون موقعی که نفس رو می‌دید و باهاش حرف می‌زد و کلاً فکر می‌کرد زنده‌ست!
باورم نمی‌شد! چه بر سر این خانواده‌ی آرام و دوست‌داشتنی آمده بود؟ حالا علت رفتارهای آقاسعید را متوجه شدم. می‌توانستم بفهمم که مادام بعد از مرگ دخترش وارد مرحله‌ی انکار شده و فکر می‌کرده تمام اتفاق‌ها خواب بوده! البته این طبیعی بود، احتمالاً بعد هم مرحله‌ی خشم و عذاب‌وجدان و بعد هم افسردگی را طی کرده؛ اما حالا به جای اینکه به مرحله‌ی پذیرش مرگ و پایان اندوه برسد و به زندگی دوباره‌اش برگردد، دوباره دارد وارد مرحله‌ی انکار می‌شود که اگر این اتفاق بیفتد دیگر برگرداندنش به واقعیت آسان نیست!
دستم را به نیت همدلی روی دست نیکان گذاشتم و گفتم:
- واقعاً متأسفم نیکان! می‌دونم چقدر به هم ریخته‌ای ولی قول میدم هرکاری از دستم بربیاد برای کمک بهتون انجام بدم. منم مامانم رو توی تصادف از دست دادم. بابا تعریف می‌کرد وقتی من یک سالم بود، از تهران داشتیم برمی‌گشتیم شیراز که تصادف می‌کنیم و ماشین چپ می‌کنه. بابا منو نجات میده؛ ولی درِ سمت شاگرد له میشه و باز نمیشه. خلاصه هرکاری می‌کنن، نمی‌تونن مامان رو بیرون بیارن و متأسفانه ماشین منفجر میشه. البته واسه تو قطعاً سخت‌تر بوده چون من فقط اینها رو شنیدم ولی تو زندگیش کردی؛ اما نباید عقب بکشی، من مطمئنم تو می‌تونی مادامو برگردونی.
انگار دنبال همین حرف بود، چون بلافاصله تأییدم کرد:
- دقیقاً منم می‌خوام همین کار رو کنم؛ ولی به کمک تو نیاز دارم! ببین سرمه مامان رفتاری که با تو داره رو مدت‌هاست که با هیچ‌کس نداشته. اومده خونه‌ت، با تو حرف زده، با تو خندیده، با تو صمیمی شده و برات غذا آورده! کارهایی که دوساله ازش ندیدیم و در یک کلام با تو شده همون مادام قدیمی. واقعاً نمی‌دونم دلیلش چی بوده؛ اما هرچی که بوده باعث شده رفتار مثبتی نشون بده! من دیروز با دکترش صحبت کردم و نظر دکتر این بود که تو باید رابطه‌ت رو با مادام نزدیک‌تر و هدف‌دارتر کنی.
متعجب به صندلی تکیه زدم.
- یعنی میگی من باید به مادام مشاوره بدم؟
نیکان به نشانه‌ی مخالفت سرش را به چپ‌وراست برد.
- نه! تو قرار نیست به طور رسمی مشاوره بدی، فقط قراره همین سرمه‌ی شاد و سرزنده که توجه مادام رو جلب کرده باشی و تنهاییش رو پر کنی. در مقابل این لطفت هم من هرجوری که بخوای جبران می‌کنم چه مالی، چه هرجور دیگه‌ای.
جمله‌ی آخرش زیاد به مزاجم خوش نیامد، پس اخم‌هایم درهم رفت و دلگیر زبان چرخاندم.
- کی حرف جبران زد؟ من فقط نمی‌دونم چطور می‌تونم کمک کنم؟ چون من حتی ارشدم رو هم نگرفتم و به جز یه دور کاروَرزی، اون هم زیر نظر استاد، کار درمانی دیگه‌ای انجام ندادم. واقعاً نمی‌تونم با روح و روان یه آدم بازی کنم!
دستش را به معنای "صبر کن" مقابلم گرفت و گفت:
- وایسا ببینم! کسی از تو درمان نخواست که؛ من فقط می‌خوام کنار مادام باشی، یعنی به جای هفته‌ای یک بار، هر روز بهش سر بزنی و چون می‌دونم که کار داری، درس داری، گرفتاری و هزارتا چیز دیگه پیشنهاد همکاری برپایه‌ی مراوده‌ی مالی دادم؛ وگرنه قصد توهین نداشتم خدایی نکرده.
مادام از لحظه‌ی اول عجیب به دلم نشسته بود و به‌تبع نمی‌توانستم به سادگی از زن خوش‌قلبی که محتاج کمکم بود بگذرم؛ اما عدم‌آگاهی کاملم هم شک به دلم می‌‌انداخت! درست است که در جایگاه خودم همیشه از هم‌رَده‌هایم جلوتر بودم و اطلاعات بیشتری داشتم؛ اما باز هم مدرک ارشدم کامل نشده بود و همین اعتمادبه‌نفسم را می‌گرفت و نمی‌گذاشت که شهامت تنها پا گذاشتن در این عرصه را داشته باشم!... اما اگر تنها نباشم چه؟!
- خیلی‌خب پس بذار با اساتیدم مشورت کنم بهت خبر میدم. نمی‌دونم می‌دونی یا نه ولی من رشته‌ی تحصیلیم هم روان‌شناسیه. امیدوارم تحصیلات آکادمیکم هم بتونه کمکم کنه و البته باید بگم که به‌هیچ‌وجه به فکر جبران یا هیچ‌چیز دیگه‌ای نیستم و بزرگ‌ترین نتیجه برام خوب‌شدن مادامه.
خنده روی لب‌هایم آوردم و با اشاره به ظرف غذایی که پیش‌خدمت دقایقی پیش مقابلمان گذاشته بود ادامه دادم:
- الان هم پاستا رو بزن که یخ کرد.
از نگاهش، به سادگی فهمیدم که چقدر خوشنود است و از همین حالا فکر پاداش ذهنش را درگیر کرده.
- دمت‌گرم!
و سپس باخنده مشغول غذایش شد و به من مجال بیشتر فکر کردن داد!
***
دانای کل
خیره به عکس قاب‌شده‌ی روی دیوار، نگاه می‌کرد. چشم‌های عسلی کشیده‌ و مژه‌های بلندش با آن موها و ته‌ریش خرمایی، چهره‌ی جذابی را برای او ساخته بود و حقا که اگر در پی هر شغل دیگری جز مدلینگ می‌رفت، کفر نعمت کرده بود. علاوه بر ظاهر زیبا، روابط اجتماعیش هم بی‌نظیر بود و همین او را به یکی از موفق‌ترین صاحبان برند پوشاک مردانه در ایران تبدیل کرده بود.
- چشماتو درویش کن اخوی، خوردی پسر مردمو! محض اطلاع من هیچ میلی به جنس موافق ندارم!
شاهان اخم ساختگی‌ای میان ابروهای کم‌قوس مردانه‌اش آورد:
- یه‌کم حیا داشته باش بچه!
شاهیار شیطان خندید و پاسخ داد:
- جون بابا! الان که اخم کردی کم‌کم دارم مایل میشم! شما یه پسر چشم‌رنگی نمی‌خوای؟ دست یه خانم دکتره بوده فقط هرازگاهی ماچش می‌کرده.
شاهان که روی تربیت شاهیارش بیش از هر چیزی حساس بود، آن خنده‌ای را که نرم‌نرمک می‌رفت روی لبش بشیند را در نطفه خفه کرد.
- زشته شاهیار!
و با کمی تعلل ادامه داد:
- فردا باید بری دنبال این دکتر پرهامه امروز هر چی سعی کردم نتونستم باهاش کانکت شم.
شاهیار آن خنده‌ی شیطانی مخصوص خودش را روی لبانش آورد و گفت:
- داداش خدا وکیلی ولم کن! از صبح تا الان دنبال پرستار جدید بودم، از اون‌ور هم با وزارت‌خونه‌ی طرف قردادت جلسه داشتم. ماشاءلله مثل پتروس فداکار یه سره انگشتت تو منه و کلاً کارات رو دوشِ ماست.
خنده‌اش دیگر دست خودش نبود، پس سرش را پایین انداخت و به نشانه‌ی تأسف تکانش داد:
- اولاً که اگه پرستار و نماینده شرکت، خانم نبودن که نمی‌رفتی دنبال کارها! دوماً، به احترام تربیت مامان هم شده یه‌کم مؤدب باش. درضمن دو روز کمتر به اون معلوم‌الحال‌های دور و ورت برسی به جایی برنمی‌خوره!
کنایه شاهان به دختران رنگارنگ اطراف برادر بود و شاهیار هم خوب منظورش را می‌فهمید، با این‌حال واکنشی نشان نداد و فقط درحالی‌که درب دفتر را می‌‌بست و می‌رفت که روی میز مدیریتی که حالا شاهان پشتش نشسته بود، بنشیند، با خنده گفت:
- بابا خودت دوس‌دختر نداری به من گیر میدی؟! جون حاجی با یه پلنگ رفیق شدم سه میلیون فالوور داره، بعدش هم کی میگه به جایی برنمی‌خوره؟ اتفاقا به یه جاهایی بدجور برمی‌خوره!
وشیطان خندید و ابرو بالا انداخت. شاهان چشم‌های سبزی را که در میان صورت گندمی‌اش خوش می‌درخشید، درشت کرد و متعجب لب زد:
- خجالت بکش شاهیار، خیر سرم داداش بزرگ‌ترتم.
شاهیار دستش را کنار ابرویش گذاشت و با خنده‌ای که جز لاینفک صورتش بود پاسخ داد:
- ای به چشم مهندس، اصلاً هرچی تو بگی، فقط جون من چشمات رو اون‌جوری گشاد نکن، دلم یه‌جوری میشه.
سرانجامش با پسری که ناخواسته مسئولیتش را به عهده‌ گرفته بود و هر روز بیش از پیش، بی‌خیال و سربه‌هوا می‌شد، به کجا می‌رسید؟! شاهان کلافه از سؤالی که مثل همیشه بی‌جواب ماند، نفسش را فوت کرد و از پشت میز بلند شد.
- چشمت پرنور، برو سویچت رو بیار.
شاهیار معترضانه لب منحنی کرد و گفت:
- ماشین من چرا؟ بابا من قرار کاری دارم بعد از ظهر!
برادر بزرگ‌تر تشر زد:
- ماشین من برای جایی که می‌خوام برم مناسب نیست، بدو بیار!
شاهیار با چهره‌ای مظلوم که سعی در تحت‌تأثیر قرار دادن شاهان داشت زمزمه کرد:
- داداش به خدا من قرارم خیلی مهمه! کاریه، نمیشه با اسنپ برم که!
اگر از کار شاهیارش سر درنمی‌‌آورد که کلاهش پس معرکه بود! پس تهدیدآمیز نگاهش کرد و پرسید:
- قرارت کاریه دیگه؟
دروغ گفتن به مردی که اول و آخر همه‌چیز را می‌فهمد، کار عاقلانه‌ای نبود؛ پس شاهیار به‌سان کودکی که بخواهد به شکاندن شیشه‌ی همسایه اعتراف کند، خندید و لب زد:
- خب رِل زدن هم یه کاره دیگه!
چه به سر برادر کوچک‌تر آمده بود؟ نمی‌خواست در جبهه‌ی مقابل او قرار گیرد، نمی‌خواست به کسی که پا جای قدم‌های خودش گذاشته سخت بگیرد؛ اما ساکت نشستن هم کار درستی نبود!
- شاهیار بسه دیگه! نمی‌خوام محدودت کنم یا به قول خودت گیر بدم بهت؛ ولی دیگه داری زیاده‌روی می‌کنی داداش! به خدا کارایی می‌کنی که دیگه باورم نمیشه این شاهیار همون شاهیار دو- سه‌ سال پیش باشه! به خودت بیا پسر، یه نگاه به دور و اطرافت بکن ببین داری چی‌کار می‌کنی. من نمیگم دوست نشو، نمیگم خوش نباش، نمیگم جوونی نکن؛ اما دیگه این‌جوری هم نه! تمام زندگیت شده بهراد و چه می‌دونم دوردور و دختربازی و هزارتا مسخره‌بازی دیگه. والا به خدا این کارات نه عاقلانه‌ست نه انسانی!
شاهان نه سرش داد زده بود و نه تندی کرده بود؛ اما تلنگری که زده بود جدی بود؛ پس شاهیار سعی کرد از وادی شوخی خارج شود و برای جلب اعتماد برادر هم که شده، کمی جدی باشد.
- می‌دونم چی میگی داداش، خودم هم قبول دارم؛ ولی به خدا من فقط محض شوخی و خنده این کارها رو می‌کنم؛ وگرنه نه دل می‌بندم نه واقعاً کار خاصی می‌کنم... متوجهی که چی میگم؟!
می‌دانست که برادرش اهل عاشق‌شدن نیست، می‌دانست که همچون خود او، دیر وابسته می‌شود؛ اما تشویشی هم که در دلش افتاده بود نمی‌گذاشت آرام باشد! دلش برای آینده‌ی شاهیار می‌لرزید و نمی‌خواست اجازه دهد که برادرکوچکش هم، همچون او در این مسیر قدم بگذارد! اضطرابش زیاد بود و همین خاطر مکدر باعث شد هم‌زمان که نگاه روی زمین دوخته بود بی‌اختیار لب بزند:
- می‌شناسمت و می‌دونم دل نمی‌بندی؛ ولی شاید طرفت دل ببنده!
صدایش آن‌قدر آهسته بود که جز خودش به گوش کسی نرسد و شاهیار از همه‌جا بی‌خبر دست مقابلش تکان دهد و بگوید:
- بسم‌الله با موزاییک‌ها کانکت شدی داداش؟
شاهان که به خودش آمد سریع پاسخ داد:
- ماشین منو بردار؛ ولی لطفاً باهاش نرو دنبال علافی و دوردور!
شاهیار کیفور از ماشین لاکچری‌ای که باز به دستش افتاده بود، شیطان خندید و به شوخی گفت:
- چشم میرم اورانیوم غنی می‌کنم!
لبخند محوی به لبان شاهان آمد.
- ما را به مثمر ثمر بودن تو امید نیست، همون وقتت رو درست بگذرونی بسه! راستی تا یادم نرفته بگم، حقوق ننا رو امروز بریز و شب‌هایی که مهدیس خونمونه، موقع خواب درست لباس بپوش!
شاهیار دست انداخت و از کشوی میز سویچش را بیرون آورد.
- داداش اذیت نکن دیگه، عروسی نمی‌‌خوام برم که کراوات بزنم، می‌خوام بخوابم!
خودش هم می‌دانست که دارد زور می‌گوید؛ اما تا آن دختر در عمارت رفت‌وآمد داشت چاره‌ای نبود؛ پس درهمان حین که سویچ را می‌گرفت و به‌سمت درب می‌رفت، گفت:
- شب‌هایی که اون هست فکر کن داری میری عروسی، فعلاً.
و به قصد پارکینگ از دفتر شاهیار و بعد هم از فروشگاه نسبتاً بزرگش خارج شد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    مرسی از رمان خوب و جذابت مثل همیشه گل کاشتی ملیکا بانوی خوش قلم عالی بود قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    عزیز قلبی خانم🩷❤️

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    1

    چقد قشنگ توصیف میکنید همه چی رو نویسنده عزیز و چقد خوب که پارت ها طولانی هست

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    ممنون از پارت های طولانی و اطلاعات پرو پیمون...

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ای‌جانم ممنون از شما 🌸🩷

    ۷ ماه پیش
  • مهسا

    0

    خیلی رمان قشنگی هست. ممنون نویسنده خوش ذوق

    ۸ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    قربونت برم من خب عزیزکم🤩

    ۸ ماه پیش
  • نفس

    1

    سرمه چقدر راحت وزود با بقیه صمیمی میشه دست میده راحت حرف میزنه اون پسره نیکان چه زود پسر خاله شد این اعتمادش منو نگران می کنه

    ۸ ماه پیش
  • عاطی

    0

    بسیار زیبا متنی روان جذاب روانشناسی پرنشاط و کنجکاو مراحل سوگم خوب بهش پرداختی... توی شدو هم یک قسمت تپش و شاهان هم بودند..جالب بود برام الان متوجهش شدم میدونم متنی که دارم میخونم دلنشین تر هم خواهد شد ممنونم ملیکا بانو💙

    ۸ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    عزیزدلممم😍 مرسی از لطفت قربونت برم💜 بلههه سرمه خانم تو شدو دیگه بزرگ و باتجربه شده و تراپیست تپشه😌🩷

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️