پارت دوم :

وقتی باد سرد اولین روز آبان به صورتم خورد، دست‌هایم را بغل کردم و زیر لب گفتم:
- آخ چقدر سرده! اَولای پاییز و این همه سوز؟! خب مثل اینکه بوت پوشیدن ما هم بی‌حکمت نبود!
با رسیدن به خودروام، سریع داخلش نشستم و در همان حین که دست زیر بغل می‌زدم، به فضای زیبا و سرسبز مقابلم که این‌قدر شبیه جنگل‌های شمال و جاده‌ی عباس‌آباد بود خیره شدم. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم درمیان خاکستری‌های آلوده‌ی تهران چنین بهشتی هم باشد که این‌طور برای سفرهای دونفره با پدر و بعضاً سه‌نفره با پدربزرگدل‌تنگم کند!
من و پدر چون هیچ‌کسی را در شیراز، یا بهتر است بگویم در دنیا نداشتیم، همیشه عیدها و تعطیلات را در حال سفر و ایران‌گردی بودیم. بابا احمدرضا پدرِ پدرم بود، کسی که باوجود اختلاف سنی زیادمان بازهم بهترین دوستم به حساب می‌آمد و همیشه اولین همراهم برای شعرخوانی‌ها و حافظیه رفتن‌هایم بود.
بابابزرگ هم فامیل زیادی نداشت و ترجیح می‌داد که خیلی با آنها رفت‌وآمد نکند. او که همسرش، دریابانو را وقتی پدرم، سه‌ساله بود از دست می‌دهد، برای پسرش هم پدری می‌کند و هم مادری.
مرد مقاوم و صبوری که هیچ‌گاه از ته دل شاد نمی‌شد و همیشه غم در چشمانش جولان می‌داد؛ البته که این تنها نظر من بود و خود او تا لحظه‌ای که مارا برای همیشه ترک کرد، هیچ‌گاه قبولش نکرد!
با یادآوری پدر و پدربزرگ چشمانم مملو از اشک شده بود، که صورت شاد صحرا را دیدم که از درب آزمایشگاه خارج شد؛ برای عوض کردن حالم سعی کردم فکرم را به سمت او منحرف کنم، دختری بسیار مهربان، آرام، خوش‌قلب و کمی خجالتی که دکترای روانشناسی‌اش را به‌تازگی گرفته ‌بود و برای من یک الگوی بی‌نظیر به حساب می‌آمد. کسی که توانسته بود روی پای خود بایستد و حالا مطب و زندگی مستقل خودش را داشت.
به ماشین که رسید در را باز کرد و با محبت بی‌حد و حصری که در چشمان فندوقی‌اش موج میزد، لب زد:
- خب خانم، من اومدم! اگه با ماشین تو بریم، بعد منو برمی‌گردونی ماشینمو بردارم؟
با لبخند کیفم را از روی صندلی شاگرد برداشتم و عقب انداختم.
- خوش ‌اومدی! آره عزیزم بشین.
با تائیدم روی صندلی نشست و درحالی‌که کمربندش را می‌بست با شیطنتی که کمتر از او دیده می‌شد و نشان از شادی بیش‌ازحدش میداد زمزمه کرد:
- ببینم حالا امیدی بهت هست؟ من هزارتا آرزو دارما!
می‌دانست چقدر روی دست‌فرمانم تعصب دارم و برای همین هم با آن شوخی می‌کرد.
- امید که هست؛ ولی قول هم نمیدم که اگه یه بار دیگه به رانندگیِ شوماخری من توهین کنی پرتت نکنم تو جوب!
به هدفش که حرص ‌دادن من بود رسید؛ پس همزمان با پشت گوش زدن موهای کوتاه خرمایی‌اش نخودی خندید:
- آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود! عمو ادریس چطوره؟
حسش را می‌‌فهمیدم من هم دل‌تنگ دختری بودم که وقتی شیراز بود، صبحمان باهم شب می‌شد و شبمان صبح.
- منم به خدا؛ ولی نمی‌خواستم خیلی مزاحمت بشم. می‌‌دونستم چقدر کار داری، روزی چهار-پنج ساعت مطب بعدش هم دانشگاه و تدریس واقعاً کم نبود! منم این وسط می‌شدم قوز بالا قوز که چی؟
اخم ساختگی‌ای کرد و مهربان گفت:
- تو خواهری خودمی دیوونه، راجع به خودت این‌جوری نگو... راستی نگفتی عمو چطوره؟
با یادآوری بابا و بحث‌های یک ماه اخیرمان چشم در کاسه گرداندم.
- خداروشکر خوبه، بعد از کلی دعوا و بحث قبول کرد که بیام!
به‌سمتم برگشت و تکیه‌اش را به درب ماشین داد.
- حق داره سرمه، توی این دنیا تنها کسی که براش مونده تویی.
درحالی‌که برای ماشین جلویی نوربالا می‌زدم، سری تکان دادم و گفتم:
- می‌دونم ولی تمام حرف من اینه که چرا باهام نیومد؟ خودش میگه پابند کارمم! ولی کارش چیزی نیست که نتونه تو تهران ادامه‌ش بده! تازه اینجا به‌مراتب بیشتر از شیراز، از زیورآلات و سنگ‌هاش استقبال میشه؛ ولی بحث اینا نیست! می‌‌دونی صحرا، نفرتش از تهران عجیبه! اگه به خاطر مرگ مامانه، خب باید از جاده و ماشین و رانندگی هم متنفر بشه، ولی نشده! نمی‌دونم... اما دیگه نمی‌تونم مثل قبل حرفاش رو بپذیرم و باهاش کنار بیام.
با چهره‌ای متفکر دست زیر چانه کشید.
- خب ازش بپرس!
چشم‌هایم را درشت کردم و با لحن هیجان‌زده‌ای گفتم:
- اوه خدای من! چرا به فکر خودم نرسیده بود که می‌تونم ازش بپرسم؟! وای خدایا، کی بودی تو صحرا!
سپس چشم‌هایم را به حالت عادی برگرداندم و با صورتی بی‌حالت ادامه دادم:
- جان من به مراجعات هم همین‌جوری مشاوره میدی؟
قهقهه‌ای زد و میان خنده گفت:
- اذیت نکن! خب چی میگه؟
برعکس او من جدی ابرو به هم نزدیک کردم.
- میگه من از تهران بدم میاد؛ چون خاطره‌ی خوشی ندارم. چون همه زندگیم رو ازم گرفت.
به‌تبع من او هم جدی شد و خط کمرنگی میان ابروهای کوتاه و قهوه‎ایَش انداخت:
- همه زندگیشو؟
با غمی که باز با خاطرات پدربزرگ به دلم نشسته بود، نفس آه مانندم را بیرون دادم.
- آره استعاره از مامانمه! میدونی که خیلی خاطر همو می‌خواستن و همدیگه رو دوست داشتن.
در تأیید حرف‌هایم سری تکان داد و گفت:
- آره می‌دونم، حاج احمد می‌گفت از بچگی باهم بزرگ شده بودن و عاشق هم بودن؛ ولی هیچ‌وقت کامل نگفت چی به چی شد!
نگاهی به مسیریاب انداختم و کلافه از ناآگاهیم معترض زمزمه کردم:
- شاید باورت نشه؛ ولی خودم هم هنوز که هنوزه، کامل در موردشون نمی‌دونم! بابا خیلی اذیت میشه و نمی‌تونه تعریف کنه، بابابزرگ هم جوری رفتار می‌کرد که انگار چیز خاصی برای تعریف نداره!... خلاصه که هر چی هست ما رو غریب ول کرد تو تهران.
صحرا برای اینکه بحث را عوض کند با شادی گفت:
- حالا اینا رو ول کن از خودت بگو ببینم چه می‌کنی؟ زندگی مجردی چطوره؟ از کی تهرانی؟ چیا شد؟
در جوابش خندیدم و با لهجه‌ی شیرازی گفتم:
- عامو می‌گومِت؛ ولی اول یه غِذاسِراوُ نشوُو بِده به مُ که معدهُو دیگه سوراخ شد.
صحرا طبق معمول به گویش ناپخته‌ی من خندید.
- بعد از بیست‌وچهار سال هنوز لهجمونو یاد نگرفتی!
حق‌به‌جانب گفتم:
- والا تو هم اگه جای من بودی و تو خونه یه سرِ فارسی صحبت می‌کردین و فقط بیرون گویش شیرازی رو می‌شنیدی یاد نمی‌گرفتی! ولی قبول کن که بهتر شده.
خنده‌اش اوج گرفت.
- به‌هیچ‌وجه!
بعد از چند دقیقه با آدرسی که صحرا داد به فودکورت نزدیک دانشگاه رسیدیم و پس از سفارش غذاها منتظر آلارم پیجر شدیم.
دست زیر چانه زده به صحرا زل زده بودم که بالاخره با شوخی لب به اعتراض باز کرد.
- آی آقا! اون‌جوری نگاه نکن من قصد ازدواج ندارم ایش!
با این حرفش، یاد تعریف‌های خاله شیرین از خواستگار جدیدش افتادم.
- راستی گفتی ازدواج! خواستگارت چی شد؟
صحرا برخلاف همیشه که با شروع بحث ازدواج کلی شوخی می‌کرد و می‌خندید، این بار اخم کرد و جدی گفت:
- نه واقعاً قصد ازدواج ندارم!
رفتارش کمی برایم عجیب بود، پس متعجب ابرو بالا انداختم.
- ولی از خاله شنیدم طرف هم رشته‌ای خودته و قطعاً تو رو درک می‌کنه. وضع مالی و زندگیش هم که خوبه! پس دیگه چه مشکلی داری؟
بی‌حوصله انگار که چندین بار این بحث را کرده، جواب داد:
- زندگی و ازدواج فقط یه معامله نیس که چون توان x بیشتره انتخابش کنیم! پس محبت و عشق و انگیزه چی؟
حس می‌کردم دارد بهانه می‌‌آورد و حقیقت ماجرا چیز دیگری‌ست؛ با این حال به خودم اجازه‌ی دخالت بیش از این ندادم و تنها گفتم:
- که این‌طور!
چند ثانیه‌ای که از سکوت صحرا گذشت، پیجر به صدا درامد و بهانه‌ای برای تغییر بحث و فضا به دستم داد.
بعد از شام خیابان‌های ناشناس تهران را گشتیم. کمی که پایین آمدیم به خیابانی رسیدیم که دو طرفش را درختانی بلندقامت احاطه کرده بودند. صحرا درحالی‌که نگاهش به خیابان بود، آرام لب زد:
- اینجا طولانی‌ترین خیابون تهران، ولیعصره! طولش حدود هفده کیلومتره؛ ولی این تیکه‌اش بی‌نظیره و یکی از اون جاهایی که قدم‌زدن توش خیلی می‌چسبه.
من که عاشق پیاده‌روی بودم، باذوق گفتم:
- خب پس پایه‌‌ی یه پیاده‌روی دونفره هستی؟
با تلخند، سری به نشانه‌ی مخالفت تکان داد.
- نه بذار قدم‌زدن توشو برای اولین بار با کسی تجربه کنی که یه عالمه حرف نزده باهاش داری، کسی که هر بار از اینجا رد میشی با یادش لبخند بزنی و کسی که تا آخر عمر باز بتونی برای خاطره‌سازی روش حساب باز کنی... الان هشتاد ساله که آدما اینجا خاطره ساختن و این خیابون شاهد خیلی عشق‌ها، عهدها، حرف‌ها و قدم‌ها بوده که هیچ‌وقت عادی و قدیمی نشدن، بذار مال تو هم بشه یکی از اینا.
این حرف‌های احساسی از دختری مثل صحرا که به‌هیچ‌وجه از احساسش حرفی به میان نمی‌آورد کمی عجیب بود! مشکوک پرسیدم:
- حرفات عمیقه صحرا! تو اینجا خاطره‌ای ساختی؟
وقتی نگاهش سمتم برگشت، برق اشک را در چشمانش دیدم! به‌راستی چه چیزی این دختر را این‌قدر متأثر کرده بود؟ صحرا اما فارغ از سؤال من، جمله‌اش را کامل کرد.
- فقط یه چیزی یادت باشه؛ با کسی خاطره بساز که ارزشش رو داشته باشه!
پس احساساتش را زخم زده بودند! دلم می‌‌خواست با سؤالات بیشتر، رفع ابهام کنم؛ اما حالش را مساعد نیافتم پس سعی کردم مثل همیشه با انرژی مثبت خود، حالش را خوب کنم.
- حالا اینا رو ول کن دشت بی‌آب‌وعلف، بریم یه دونه از اون بستی قیفی‌ها بزنیم؟
خندید و به عادت بچگی جواب داد:
- بریم مهرنازجون!
چشم‌غره‌ای به این اسم که می‌‌دانست چقدر از آن متنفرم، رفتم و آرام کنار خیابان ایستادم.
بعد از خوردن بستنی و کمی صحبت، برای برداشتن ماشینش جلوی آزمایشگاه برگشتیم و بعد از خروجش از محوطه دانشگاه با تک‌بوقی از او خداحافظی کردم.
مسیر یک ساعت و نیمه‌ی ظهر را بدون ترافیک، چهل‌دقیقه‌ای برگشتم و تازه به مفهوم ترافیک دیوانه‌کننده‌ی تهران پی بردم!
***
دانای کل
برای بار هزارم اتاق چندمتری را رفت و برگشت. همیشه از منتظر‌ماندن متنفر بود و حالا دو ساعت و نیم از وقتی که شاهیار گرفته بود می‌‌گذشت.
پروفسور احدی، پزشک کار درستی بود و این را هم از عناوین و مقالات قاب‌شده‌ی روی دیوار می‌شد فهمید و هم از تعدد جمعیت حاضر در مطب.
بالاخره منشی اجازه‌ی داخل‌شدن به او داد. شاهان وارد اتاق دکتر شد و پروفسور بعد از سلام و علیک او را به نشستن دعوت کرد.
- خب من در خدمتم.
شاهان سینه‌ای صاف کرد و مؤدبانه لب گشود:
- شما لطف دارید. دکتر سعیدی فرمودن برای پیگیری پرونده مادرم باید خدمتتون برسم.
پروفسور که از ابتدا او را شناخته بود سر تکان داد و گفت:
- بله پسرم. ممکنه یک بار دیگه مشکل پیش اومده برای مادرت رو توضیح بدی؟ اسم‌وفامیل مادرت هم فراموش کردم، اگه میشه بگو لطفاً که بگم منشی پرونده‌ش رو بیاره.
مگر دکتر نگفت که شرح‌حال مادر را کامل به او داده است و برای همین پروفسور احدی دیروز به خانه‌شان آمد و از او خواست تا امروز به مطبش بیاید؛ پس چه چیزی را باید توضیح دهد؟ بااین‌حال نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمام اتفاقات را از ابتدا تعریف کند.
- سیمین رفیع هستن. حقیقتاً، مامان همیشه شب اول محرم سفره‌ی نذری داره؛ ولی متأسفانه پنج سال پیش شب قبل از مراسم حالش بد شد و از هوش رفت. پزشک‌ها علت این اتفاق رو فشار عصبی و استرس مراسم تشخیص دادن. وقتی هم به هوش اومد دیگه نه صحبت کرد نه کسی رو شناخت و کلاً آلزایمر گرفت.
دکتر کمی چشم‌هایش را باریک‌تر کرد که باعث شد چین‌های اطرافش بیشتر خودنمایی کنند.
- یه‌کم از قبل‌تر توضیح بده لطفاً.
شاهان که نمی‌دانست از کجا باید شروع کند باتعلل گفت:
- نمی‌دونم دقیقاً باید چی بگم؛ ولی مامان کلاً بعد از مرگ پدرم یه‌کم به هم ریخت. ما هم اون موقع خیلی بچه بودیم و مامان هم به‌تبع تنهاتر؛ اما مشکل خاصی نداشت. تا شش سال پیش که برگشتیم عمارت، مثل اینکه این عمارت خونه‌ی اجدادی مادرم بوده و همون جایی که از اول ازدواجش با بابام زندگی می‌‌کرده. خلاصه از وقتی که برگشتیم حالش بدتر شد، کم‌کم دچار اختلال در خواب و کابوس شد، همه‌ش گریه می‌کرد، دیگه شاد نبود و به‌شدت به هم ریخت. کلاً هم کنار پنجره می‌نشست و به باغ و حیاط و ساختمون دیگه‌ای که داخل عمارت هست نگاه می‌کرد و به‌طورکلی حتی همون یه‌کم روحیه‌ی قبل رو هم از دست داده بود.
دکتر متفکر دست زیر چانه و ریش‌های سفیدش کشید.
- خب چرا از این خونه نرفتید؟
شاهان به نشانه‌ی ندانستن کف دستش را بالا آورد.
- تا زمانی که حالش خوب بود اجازه نمی‌داد. بعد از بیماری هم هرجایی رفتیم همون روز اول انقدر جیغ می‌‌کشید و گریه می‌کرد که مجبور می‌شدیم برش گردونیم عمارت.
دکتر چیزی یادداشت کرد و بعد پرسید:
- قبل از اون اتفاق، علائم اولیه‌ی آلزایمر رو داشت؟
شاهان، در فکر فرو رفته بود، خیره به پرونده‌ای که منشی تازه آورده بودش، زمزمه کرد:
- بله خب مثلاً بعضی وقت‌ها که بیرون می‌‌رفتیم یادش می‌رفت زیر گاز رو خاموش کرده یا نه! یا چیزهایی رو گم می‌کرد و یادش نمی‌اومد کجا گذاشته.
دکتر تبسمی کرد و در همان حین که با دستمال، عینکش را پاک می‌کرد گفت:
- اینهایی که شما گفتی رو همه‌ی ما داریم! منظورم از نشانه‌های اولیه، اختلال در تولید حافظه‌ست؛ یعنی مطلب جدیدی یاد گرفته نشه؛ پس اگه سیمین اسم فردی رو یاد می‌گرفته، ولی بعداً فراموش می‌کرده، نشونه‌ی آلزایمر نبوده بلکه این نوعی فراموش‌کاریِ ناشی از خستگی موقت ذهن یا چیزهایی از این قبیل بوده؛ اما من منظورم از علائم چیزهایی مثل مشکل در انجام کارهای عادی در خونه یا گم کردن زمان و مکان یا مشکل برای درک تصاویر و روابط فضاییه.
شاهان سرش را به نشانه‌ی مخالفت به چپ و راست برد و قاطع گفت:
- نه اصلاً چنین نشانه‌هایی نداشت.
دکتر سری تکان داد، عینکش را روی چشم گذاشت و پرونده‌ی پزشکی را مقابلش باز کرد.
- خب شاهان‌جان؛ پس فکر می‌کنم که نظرم درست باشه. ببین به نظر من مشکل مادرت چیزی فراتر از یک آلزایمر ساده‌ست! من طی این چند وقت با اساتید روان‌شناسی هم صحبت کردم و از نتیجه‌ای که بهش رسیده بودم مطمئن‌تر شدم. من اول یه توضیح کوتاه بدم که متوجه دلیل علمی حرفم بشی... ببین آلزایمر یه فرایندیِ که طی اون سلول‌های مغز عملکرد خودشون رو از دست میدن و در نهایت از بین میرن که این روند به از دست‌ رفتن قدرت حافظه، کاهش توانایی توی فکرکردن و حتی تغییرات شخصیت هم منجر میشه، به بیان علمی‌تر، مسیر اصلی این بیماری مختل‌کردن ارتباط بین نورون‌هاست. حالا نورون چیه؟ نورون‌ها سلول‌های خاصی هستن که سیگنال‌های شیمیایی و الکتریکی بین بخش‌های مغز را پردازش و منتقل می‌‌کنن. وقتی این اتفاق میفته سلول‌های مغز می‌میرن که علت این هم تشکیل دو نوع پروتئین به نام "آمیلوئید" و "تاو" هستش. خب این پروسه‌ای که من میگم از آغاز تا رسیدن به مرحله‌ای که سیمین الان توش هست یعنی گِرِید4 حدود چهار الی پنج سال طول می‌کشه، نه یه شب تا صبح یا یه بیهوشی! و موضوع دیگه چیزی هست که من دیروز دیدم، ری‌اکشنش به چشم‌هات! به نظر من این ترس عجیب صرفاً از رنگ یا حالت چشماته! یه سؤالی که مطرح میشه اینه که فقط نسبت به تو این واکنش رو نشون میده یا هرکسی که چشم‌هاش رنگیه؟ و سؤال دوم آیا به برادرت هم چنین واکنش‌هایی رو نشون میده؟
این موضوع قبلاً هم فکر شاهان را درگیر کرده بود پس بدون درنگ پاسخ داد:
- خیر. مادر صرفاً با من این رفتار رو داره و مثلا وقتایی که دخترخالم، با لنز سبز پیشش میره هیچ واکنش خاصی نشون نمیده. برادرم رو هم شما ندیدید؛ ولی کلاً چهره‌اش با من متفاوته، من کاملاً شبیه پدر هستم و شاهیار شبیه مادرمه و احتمالاً به خاطر همین شباهت کم به اون واکنش نشون نمیده.
دکتر به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت:
- پس با توجه به جمله‌ی«تو مُردی» احتمالاً شما رو با پدرتون اشتباه می‌‌گیره؛ ولی باز هم این ترس توجیه نداره! و این مورد که یادشه پدرتون مرده، فرضیه‌ی آلزایمر گرید4 رو هم از بین می‌بره؛ چون اگه آلزایمر گرید4 داشته باشی نمی‌تونی هیچ منطق زمانی-مکانی رو درک کنی؛ یعنی نمی‌تونی بفهمی کی زنده‌ست یا چه کسی در گذشته مرده. به‌هرحال من باز هم میگم که حس می‌کنم مشکل مادرت فراتر از یک آلزایمر ساده‌ست. شاید یه افسردگی شدید یا یه اختلال خاص روانی، نمی‌دونم چون این دیگه در حیطه‌ی دانش مغزواعصاب نیست و به نظرم بهتره به یک روان‌پزشک مراجع کنین.
شاهان سکوت چند ثانیه‌ای را که محض پردازش صحبت‌های دکتر بود، شکاند و پرسید:
- خب آقای دکتر شما خودتون کسی رو معرفی می‌کنید؟
دکتر انگشتان دستش را به‌سمت راست برد و گفت:
- خیلی فرق نمی‌کنه؛ ولی داخل همین ساختمان پزشکان، دکتر پرهام موحد واقعاً کارش بی‌نظیره. من یه نامه براش می‌‌نویسم، فردا اول وقت برو پیشش.
شاهان تشکری کرد و پس از خداحافظی از دکتر، با ذهنی مملو از سؤال به‌سمت شرکتش حرکت کرد.
***
سرمه
ظرف‌های ماهایا‌ را پر از مسقطی و کلوچه شیرازی که محبوب خودم بود، کردم و بعد از حاضرشدن از خانه خارج شدم.
امروز باید برای خرید چند رفرنس و مشورت با استاد راهنمایی که دکتر اکرمی، استادم در دانشگاه شیراز، معرفی کرده بود، طرف انقلاب می‌رفتم و بعد از آن هم باید شروع به گشتن دنبال کار می‌کردم.
مقابلِ واحد ماهایا ایستادم و زنگ را فشردم.
مردی بلندقد با موهای سفید و صورتی تپل و پرچین در را باز کرد. با دیدن آقاسعید لبخندی زدم و گفتم:
- سلام وقت‌به‌خیر! خوبین؟
آقاسعید برخلاف ماهایا لهجه نداشت پس به فارسی سلیس گفت:
- سلام دخترم، ممنون، شما خوبی؟ بابا خوبن؟
مهربان تبسمی کردم:
- قربونتون برم، مرسی. باباهم خوبن، سلام دارن؛ شرمنده مزاحمتون شدم، برای تشکر از ماهایاجون اومدم، تشریف ندارن؟
آقا سعید چشم ریز کرد و مشکوک و نامطمئن، پرسید:
- خواهش می‌کنم مراحمی.. مادام؟ مادامو از کجا می‌‌شناسی؟
کمی لبخندم را جمع کردم و با دلهره‌ی بی‌دلیلی که به دلم افتاد لب زدم:
- مادام همون ماهایاجان هستن دیگه، همسرتون؟
آقاسعید متعجب نگاهی به سرتاپایم انداخت.
- بله ما مادام صداش می‌کنیم؛ ولی شما از کجا می‌‌شناسیدش؟
از لحن مشکوکش، شک در دل من هم جوانه زد.
- خب مادام‌جون دیروز تشریف آوردن منزل من، این سینی هم غذاهایی بود که لطف کردن برام آوردن.
سینی را از دستم گرفت و با نگاهی که مشخص بود هنوز باورم نکرده است، گفت:
- ممنون دخترم؛ ولی مطمئنی که با خودش حرف زدی؟ یعنی شما واقعاً با مادام حرف زدی؟
شَک در دلم بیشتر شد و نمی‌دانم چرا ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نکند مادام مرده است و روحش به من نازل شده؟! با فکر بی‌منطقم برای ثانیه‌ای کپ کردم و هیچ نگفتم. آقاسعید که سکوتم را دید، با گفتن کلمه‌ی "دخترم" من را به زمان حال برگرداند.
- بله من با خودشون حرف زدم. حتی یه مدت زیادی هم پیشم موندن و با هم گپ زدیم! مشکلی براشون پیش اومده؟
دستش را با تعجب به چانه‌اش کشید و گفت:
- خیلی عجیبه! این امکان نداره!
با این حرف مطمئن شدم که مادام مرده است و آن چیزی که من دیدم روح او بوده؛ اما از کی تا حالا روح‌ها قهوه و کیک می‌‌خورند؟! در حال جروبحث با خودم بودم که قامت مادام کنار همسرش پدیدار شد. آمدم دهان باز کنم و جیغ بکشم که آقاسعید گفت:
- عزیزدلم تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
هم خوشحال شدم که جز من کس دیگری هم روح را دیده هم ترسیدم که نکند آقاسعید هم روح باشد! سریع به پاهایش نگاه کردم تا ببینم سم دارد یا نه!
"آخه خنگ خدا اونی که سم داره جنه! این در بدترین حالت روحه، یعنی یا از دیوار رد میشه یا خیلی سفیده و این‌جور چیزا."
به جان خودم غر زدم:
"حالا این وسط کلاسه متافیزیک‌شناسی گذاشتی؟ توروخدا یه حرکتی بزن الانه که سکته کنی!"
مادام جلو آمد و قبل از اینکه مجالی برای فرار داشته باشم در آغوشم کشید.
- آخ سرمه‌جان سلام چقدر دل‌تنگت بودم! بیا بریم تو!
ناخودآگاه با بلندترین صدای ممکن گفتم:
- نه!
وقتی نگاه متعجب زن‌وشوهر را به خودم دیدم، تازه فهمیدم چه گندی زدم و دست‌پاچه خندیدم.
- هِهه، منظورم اینه که نه، خیلی کار دارم و دیرم شده، ایشالا یه وقت دیگه مزاحم میشم، فعلاً.
و با نهایت سرعت وارد آسانسور شدم. درب که بسته شد، نفسی کشیدم و زیر لب به خودم تشر زدم.
- یعنی حیثیت هرچی روان‌شناسه بردی! آخه روح؟ مرده؟ سم؟ یه کاری کردی به همین یه نخود عقلت هم شک کنن. حالا با منتفی شدن نظریه کاملاً علمیِ "روح قهوه‌خوار بودنِ مادام" پس علت این همه تعجب امروز آقاسعید و دیروز نیکان چی می‌تونه باشه؟!
با ایست آسانسور از آن خارج شدم و بی‌اعتنا به افکار به هم ریخته‌ام سوار ماشین شدم، از پارکینگ خارج شدم و به‌سمت انقلاب حرکت کردم و پس از خرید چند کتاب به‌سمت دانشگاهی که دکتر ایزدی در آن حضور داشت رفتم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    ملیکا جون خیلی دلمو شکستی واقعا که اصلا مهم نیس که منتظر شدو ایم؟ بی مسئولیتی تا این حد؟ ندیده بودم بخدا

    ۲ هفته پیش
  • فخری

    0

    ممنون ملیکا جون عالی 👍 مثل همیشه قلم بی نظیرت مانا💓💓💓💓💓💓

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    قربون چشمات خانممم😍 چقدر خوشحالم داری شیپور رو میخونی عشق‌جانم😌💋

    ۲ ماه پیش
  • پروانه

    0

    قلم عالی و موضوع جذاب رمانتونو واقعا فوق العاده کرده

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    مرسی پروانه‌ی زیبا🥰😍 نوش نگاهت عزیز دلم امیدوارم کار لایق نگاه‌ارزشمندت باشه💜

    ۲ ماه پیش
  • هانیه

    0

    رمان جذابی هست 👏👏❤️

    ۴ ماه پیش
  • نفس

    0

    رمان جذابی هستش وادم وجذب می کنه ممنون

    ۴ ماه پیش
  • عاطی

    0

    بسیارعالی آلزایمر رو توضیح دادی ممنون سرمه شخصیت شیرینی داره😎😄 ممنون ملیکابانو💙

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!