آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت صد و دوم :
ماشین در شنزار پیش میرفت و پیش میرفت.
نه جادهای در کار بود و نه نشانهای. فقط من مانده بودم و ردِ لرزان چراغها روی شن؛ ردّی که میدانستم اگر بازگردم، دیگر وجود نخواهد داشت. کویر زیر آسمان گشوده شده بود، پر از ستاره؛ آنقدر نزدیک که دلم میخواست دستم را دراز کنم و یکیشان را بردارم، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز چیزی هست که از دست نرفته است.
تابلو پشت ماشین بود. پیچیده
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهتاب
0وای وای ساناززززز😭😭من یه ساعته تو شوکم بی نظیررررررر بود عالی بودددد❤️❤️❤️❤️❤️مرسی که به ما روح میدی واسه ادامه زندگی ما رو غرق میکنی تو دنیای زیبای نوشته هات
۲ ماه پیشناززاد
0با ناراحتی دخترمون گریه کردیم و با شادی هاش خندیدیم؛ این یعنی قدرت قلم شما. خسته نباشی خانم لرکی عزیز رمان فوق العاده ای بود:)🤍
۳ ماه پیشPARNIA
2مثل باقی رمان هاتون عالی بود🤍 کاش یه رمانم از زندگی آتش بود...
۳ ماه پیشMohadese
1خسته نباشی خانوم لرکی مثل همیشه این اثارتون هم بی نظیر بود
۳ ماه پیشرها
3واقعا لذت بردم از توصیفات از هیجانی که داشت از غیرقابل پیشبینی بودنش .... جاهایی باعث اضطراب و به موقع لبخند به لب می اورد...
۳ ماه پیشGoli
3این سومین رمانی بود که از شما خوندم و بی نظیییییر بود. ممنون به خاطر احترامی که به شعور و زمان خواننده ها میذارید.
۳ ماه پیش!!!
0فامیلی الا و ماحی یکی بود، جفتشون اخوان بودن، فامیلیهاشون نشب بهم بی ربطه؟
۴ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
بله
۴ ماه پیشHelia
0خیلی خوب بود جیغغغغغغ میکظم الان از قشنگی این رمان
۴ ماه پیشافرا
3من عاشقتمممممممم ساناز جوننننننن واییییییییییی خیلی باحال بود دمت گرم واقعااااااااا
۴ ماه پیشهلیا
2امیدوارم زودتر چاپ بشه این اثر زیبا✨
۴ ماه پیشهلیا
0یک تیکه از قلبم بین توت فرنگی و قهوه تلخش و شرور شریف میمونه . دلم براشون تنگ میشه همچنین برای الا و ارین عزیزم🥲💞
۴ ماه پیشهلیا
1آینه سیاه به شدت زیبا ومعمایی بود خوشحالم از خوندن این رمان و بسیار لذت بردم . با خوندن این رمان دانستنی های زیادی یاد گرفتم ، فوق العاده بود . متفاوت و خاص بود ممنونم ساناز عزیزم خسته نباشید❤️
۴ ماه پیشLea
2با خوندن آینه ی سیاه و لالایی نمیدونم چرا عاشق رنگ خاکستری شدمممم🥲🤌🏻
۵ ماه پیشLea
0چقدر قشنگو پر مفهوم بود شاید بیشترین کسی که آسیب دید آتش بود...): و البته پروین... با خوندنش کلی اطلاعات بهم اضافه شد، جذامیا شاید قیافه هاشون ترسناک باشه ولی به نظرم بیگناه ترین آدمان. خسته نباشید گرم میگم به نویسنده قشنگم که مارو برد یه دنیای دیگه، جدا از دنیای واقعی 🥲🤍✨
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

المیرا
1دروغ چرا، وقتی دیدم نوشته پایان شوکه شدم. حس میکردم هنوز خیلی راز مونده که فاش نشده. رمان قشنگی بود ولی پایانش ی جوری بود. کلی سوال تا ذهنم داشتم و دارم