پارت صد و بیست و سوم :

به پندار نگاه کردم و با لبخند گفتم:
عزیزم…
بعدِ صبحانه باید با هم صحبت کنیم.

آروم گفت:
باشه. انگار هنوز توی شوکِ این تغییرِ من مونده بود.

صبحانه توی سکوت خورده شد.
دل‌آسا زودتر از همه بلند شد؛ رفت تا دارو و صبحانه‌ی دیاکو رو بده.

من و پندار رفتیم توی اتاق.
سکوت… و نگاهش که ول‌کن نبود.
نمی‌دونستم از دیدنِ من لذت می‌بره یا فقط متعجبه
از این مهوا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    حالا میگم کاش زودتر عقد کنن😍😂

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    0

    روژان جون خدا قوت عزیزم عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️