طاووس سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت پانزده :
او مرا دیوانهوار دوست داشت. خودش گفته بود در نامهی دوم...
-اجازه بده تو را صحرا صدا بزنم چون تو تنها صحرای جهانی که مامنگاه است و میتواند خانه باشد و عزیز جان اتابک؛ خانه همان خانواده است برای من...
آن روز نامهی لای کتاب را زیردرخت گذاشت و هنگام برداشتنش نگران شدم که نمیتواند هزاران کتاب برایم بخرد، اینکه نگرانش بودم و منتظر هزاران نامه در آن ورطه از زمان فرقی نمیکرد. فر
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلیا
1اتابک ، خیلی زود دیر میشه ها
۷ ماه پیشمیم کویین
5سلام از کسی که از آیینه ی سیاه رسید به طاووس سیاه
۹ ماه پیشMahya
0یعنی به هم مربوطن؟
۸ ماه پیشFerferishoonam
2اتابک امیدوارم عشق برای تو ،زود دیر نشه :)
۹ ماه پیشسیتا
4اگ عسل خودکشی کرده چرا حتی خود صحرام میگ من قاتلم👀🥲
۹ ماه پیشمیم کویین
3شاید صحرا اونو با کسی آشنا کرده که باعث مرگش شده براهمین خودشو مقصر میدونه
۹ ماه پیشدینا
10من حدس می زنم اتابک زمانی برگرده پیش صحرا که دل صحرا پیش یکی دیگه اس🫠
۹ ماه پیشسیتا
1آی امان امان🥲💔
۹ ماه پیشسیتا
1عاقاااا این چرا اینجوری میکنه😥
۹ ماه پیشدینا
3ولی اینکه دید صحرا نسبت به کامران کمی تغییر کرده شاید نشون دهنده این باشه که در زندگی شناخت همدیگه چقدر میتونه توی بهتر شدن روابط تاثیر داشته باشه
۹ ماه پیشاکرم بانو
1چقد قشنگ بود خدا😭🥺🥺🥺🥺
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
4هوف....امان از تو اتابک،مگه نمیدونی اون نبودههه؟امیدوارم حال کامران خوب بوده باشه..
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1اخی..چه عشق قشنگ و پاکی:)
۹ ماه پیشZinb
5ای غریبه تو همانی که روزی برایش میمردم:))
۹ ماه پیشZinb
1من به جای صحرا هزاران بار قلبم تیر کشید بمیرم برات دخترم😭💔
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هلیا
1خیلی قشنگ و احساسی بود🥲